یادم رفته بود به مرگ فکر کنم و آروم شم!
آه خدا واقعاً یادم رفته بود قراره روزی قصه م به سر بیاد :))
همه چیز منحصر تو این دنیا نیس، یادم رفته بود!
الان آروم ترم..
میخوای رهام کنی؟
نگو که میخوای رهام کنی!
هر چیزی بگو جز این که رهام خواهی کرد....
خنده داره
هیچ کی هم نه من!
بین این همه آدم محکم و سرد
من چرا اصرار دارم ادای آدمای محکم رو دربیارم؟
واسه اینکار واقعاً ضعیف و کوچیکم
او
در جلوهی طلوع چنین گفت
تو،
«خویشتن» را گم کرده ای.
گمشده ی تو در «تو» خلاصه میشود.
او در اوج نیمروز،
هنگامی که از من جدا میشد، زمزمه کرد:
تو خیال میکنی سراب ها تو را سرشار میکنند؟؟
ببین قلبِ تو،
در راه گلویت ایستاده،
بوی مرگ میدهد!
[عین.صاد]
أُوصِیکُمْ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ الْغَفْلَةِ عَنْهُ، وَ کَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمَّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ، طَمَعُکُمْ فِیمَنْ لَیْسَ یُمْهِلُکُمْ! فَکَفَی وَاعِظًا بِمَوْتَی عَایَنْتُمُوهُمْ، حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِمْ غَیْرَ رَاکِبِینَ، وَ أُنْزِلُوا فِیهَا غَیْرَ نَازِلِینَ، فَکَأَنَّهُمْ لَمْ یَکُونُوا لِلدُّنْیَا عُمَّارًا، وَ کَأَنَّ الاْخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ دَارًا. أَوْحَشُوا مَا کَانُوا یُوطِنُونَ، وَأَوْطَنُوا مَا کَانُوا یُوحِشُونَ، وَ اشْتَغَلُوا بِمَا فَارَقُوا، وَ أَضَاعُوا مَا إِلَیْهِ انْتَقَلُوا. لاَ عَنْ قَبِیحٍ یَسْتَطِیعُونَ انْتِقَالاً، وَ لاَ فِی حَسَنٍ یَسْتَطِیعُونَ ازْدِیَادًا. أَنِسُوا بِالدُّنْیَا فَغَرَّتْهُمْ، وَ وَثِقُوا بِهَا فَصَرَعَتْهُمْ. فَسَابِقُوا رَحِمَکُمُ اللهُ إِلَی مَنَازِلِکُمُ الَّتِی أُمِرْتُمْ أَنْ تَعْمُرُوهَا، وَ الَّتِی رَغِبْتُمْ فِیهَا، وَ دُعِیتُمْ إِلَیْهَا. وَ اسْتَتِمُّوا نِعَمَ اللهِ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ الْمُجَانَبَةِ لِمَعْصِیَتِهِ، فَإِنَّ غَدًا مِنَ الْیَوْمِ قَرِیبٌ. مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فِی الْیَوْمِ، وَ أَسْرَعَ الاَْیَّامَ فِی الشَّهْرِ، وَ أَسْرَعَ الشُّهُورَ فِی السَّنَةِ، وَ أَسْرَعَ السِّنِینَ فِی الْعُمُرِ!» (نهج البلاغه، خطبۀ ۱۸۸)
شما را به یاد کردن مرگ و کاستن بیخبریتان از آن سفارش میکنم. چگونه از چیزی غافلید که شما را رها نمیکند و از شما غافل نیست؟ چگونه از کسی که مهلت نمیدهد (ملک الموت) مهلت میطلبید؟ برای پند دادن به شما مردگان بسندهاند که آنان را دیدید. بر دوشها به گورهایشان بردند، نه خود سوار بودند؛ در گورهایشان فرود آوردند، نه خود فرود آمدند. گویی آنان آباد کننده دنیا نبودند، و گویی همیشه آخرت خانههایشان بود، و پیوسته در آن غنودند. آنچه را وطنِ خود گرفته بودند، از آن رمیدند؛ و در آنجا که از آن میرمیدند، آرمیدند. بدانچه از آن جدا شدند، سرگرم گردیدند؛ و جایی را که بدان رفتند، تباه گردانیدند. نه از زشتی، باز گردیدن توانند؛ و نه بر کارِ نیک، افزودن. به دنیا خو گرفتند و آنان را فریفته ساخت؛ و بدان اعتماد کردند و بر خاکشان انداخت. پس بر یکدیگر پیشی گیرید خدایتان بیامرزد! در خانههایتان که شما را آباد کردنِ آن فرمودهاند، و بدانچه خواهان آنتان ساختهاند و بدان خواندهاند. و با شکیبایی بر طاعتِ خدا و دوری گزیدن از معصیتِ او، کامل ساختن نعمتهایش را بخواهید، که فردا به امروز نزدیک است، و چه شتابان گذرد ساعتها در روز، و روزها در ماه، و ماهها در سال، و سالها در دورانِ زندگانیِ کوتاه.
مثلاً درحالی که فرشته ها دارن کتب تاریخ زمین رو حمل میکنن یکی رو برمیدارم و بچه فرشته ای پیدا میکنم و شروع میکنم به ورق زدن صفحات...
تاریخ انسان های اولیه و موسی و عیسی رو رد میکنم و از صدر اسلام هم میگذرم.
فصل آخرالزمان رو باز میکنم و انقد ورق میزنم تا برسم به هزار و چهارصد سال بعد.
کلی طول میکشه تا حول و حوش هزار و سیصد و هشتاد شمسی رو پیدا میکنم و بالاخره ورق زدن رو متوقف میکنم.
قبل از اینکه شروع کنم نیم نگاهی به باقی کتاب میندازم که حالا حالا ها ادامه داره! لحظه ای وسوسه میشم نگاهی به صفحه های آخر بندازم اما بعد، بیخیال میشم!
فرشته کوچولو آروم نشسته و متعجب به کتاب قطور زمین نگاه میکنه.
شروع میکنم به تعریف کردن؛
«روزی از پاییزی نه چندان سرد، لا به لای همین صفحات خاک خورده و قدیمی، جایی آروم اما پر شور، به دنیا اومدم...»
#خیال_پردازی_های_شبانه_من
احساس غربت
احساس غربت مطلق
بی هیچ چیز دیگه
احساس غربت میکنم
در هر جمعی
آه حتی با نزدیک ترینهام هم احساس غربت دارم
احساس اینکه «از این جنس نیستم» !
احساس اینکه مال این جمع و این اهالی و این آبادی نیستم!
احساس غریبگی و بیپناهی!