در حال حاضر حسم به اینجا یه غاریه وسط کوه، به دور از جوامع انسانی
که هر وقت از جامعه فرار میکنم اینجا قایم میشم!
چه جوری بگم که نمیخوام محرم صفر تموم بشه؟
که میخوام بمونم...
که اون روزا هم دوست داشتم کربلا بمونم...
دوست داشتم میتونستم همه چی رو ول کنم و دیگه برنگردم...
آه الان هم واقعاً دوست دارم بمونم تو محرم...
با دوری تو چیکار کنم؟
با طعم زیارتی که مونده زیر زبونم و نمیتونم ازش دل بکنم چیکار کنم؟
با این همه تفاوت بین اون سه روزی که کربلا بودم و کل زندگی ای که اینجا تو تهران دارم چیکار کنم؟
درمونده اینور اونور رو نگاه میکنم و فکر میکنم که آیا میتونم تحمل کنم؟؟
بعد از اون تجربه ی عجیب غریب و ماوراییِ کوتاهی که داشتم چطور هوای اینجا رو تنفس کنم؟
آه خدا واقعاً حالم بده....
با این احساس دورافتادگی و گوشه ای رها شدگی چه کنم ؟؟؟
نه نمیخوام گریه کنم
حتی گریه م هم نمیاد.
فقط اینکه احساس میکنم روحم مچاله شده تو این مدت
و خب بی اونکه واکنشی نشون بدم فقط دارم به این فکت فکر میکنم و کمی
فقط کمی غم میخورم
ولی ایتس اوکی
پذیرفتمش
اون یه ذره غم هم برا اینه که پذیرفتمش
غمگینم که پذیرفتمش
فقط کمی
همین
در این گوشه از دنیا🇮🇷
نه نمیخوام گریه کنم حتی گریه م هم نمیاد. فقط اینکه احساس میکنم روحم مچاله شده تو این مدت
دور از ذهن به نظر میاد ولی منظورم از این مدت، این هیجده نوزده ساله!
اینکه کسی حضورت رو حس نکنه ناراحت کننده س
ولی اینکه کسی نبودت رو حس نکنه ترسناک تر به نظر میاد!