اگه میخواستم نویسنده شم مطمئنم هیچ وقت کتابم چاپ نمیشد
نه چون کسی چاپش نمیکرد، اونش رو یه فکری میکردم
فقط چون اونقدر نگران اثر اشتباه گذاشتن رو دیگران بودم که بیخیالش میشدم
حس میکنم اون لایه ی اولِ اولِ خودم، حقیقتاً شایسته ی صفتِ «شکننده» س.
یه حسِ «به عکسهای خودم خیره ام کدام منم/زمانه خاطره های مرا کجا برده ست؟» به هر لحظه از زندگی!
دست خودم نیس، از عوارض بیماری مه،
نیمه شبا تشنج میکنم و گذشته رو بالا میآرم!
قلبم سرد میشه و توخالی، انگار جاش یه حفره تو بدنمه! ضربانم کند میشه و خونِ سرد با زور و زحمت خودش رو از دیواره شیشه ای رگ هام بالا میکشه. مغزم پیغام میده «تو مُردی» ولی من نمردم. یادم میاد ناهماهنگی پیام های عصبی با واقعیت هم جزء عوارضه.. دست از مغزم میکشم..
نور اذیتم میکنه وقتی اینجوری میشم، حتی یه روزنه کوچیک! انگار سوراخ قلبم رو عمیق تر میکنه و خونم رو سرد تر!
توی تاریکی مطلق شب به مردن فکر میکنم
به نبودن ها و به نبودنی که به معنی همیشه بودنه! مغزم کوتاه اومده و قلبم سرد و تاریک گوشه ای افتاده.
با این وجود هنوز بخشی از من با نگرانی و ترس و تعجب داره میاندیشه،
بی توقف..
بخشی که اسمش رو نمیدونم!