گمونم نمیخوام قبول کنم
مدت هاست که نمیخوام قبول کنم و مدت هاست که خودم رو زدم به فراموشی
همون موقع ها، تنها راهی که یافتم برای رهایی از این همه درگیریِ درونم، نوشتن و فراموش کردن بود.
حالا که به اینجا رسیدم خدا میدونه رو به رو شدن با اون گردبادِ درون واسم چقدر سخته
من به غم های دیگران نیاز دارم تا از دست غم های خودم که نزدیکه خفم کنن خلاص بشم
حقیقت اینه!
هدایت شده از ز.م
«امام جعفرصادق(علیهالسلام)»:
اُذكُر تَقطُّعَ اَوصالِكَ فیقَبرِكَ وَ رُجوعَ أحبّائِك عَنكَ اِذا دَفَنوكَ فی حُفِرَتِكَ... فَاِنَّ ذلِكَ یُسلّی عَنْکَ ما أَنتَ فیه.
به یاد آن ساعتی باش که بندبند تو در قبر از هم جدا میشوند و دوستانت بعد از به خاک سپردن از سر خاکت برمیگردند. این تذکر، تو را از هم و غم روزگارت تسلّی میدهد. (المحجّةالبیضاء، ج ٨، ص ٢٤١)
اون لحظه ی بعد سال تحویل، تو خیابون و مکان های عمومی که همه _آشنا و غریبه_ فارغ از تفاوت هاشون مثل دوستای نزدیک عید رو تبریک میگن و به هم چیز میز تعارف میکنن حس میکنم یه قدم به جامعه ایدهآل مون نزدیک شدیم!