وقتایی هس که تکه ای یا اثری از خودت رو تو آدمای دیگه میبینی
انگار از اون حیث این آدم خود توئه یا نسخه ی دوم خودته!
دیگه اهمیتی نداره چقدر از هم دورید و چقدر باهم غریبه اید!
وقتی خودت رو توش دیدی از نزدیکترین هات خواهد بود!
شما هم وقتی برا یکی آهنگ میفرستید با اینکه هزار بار گوشش دادید بعد از فرستادن با تصور اینکه اون آدم چه واکنشی بهش داره برا بار هزار و یکم گوشش میکنید؟
و در آخر بعد از تصور هرگونه واکنش محتمل و غیرمحتمل با این فکر که نکنه شعرو به خودش بگیره و فک کنه من عاشق چشم و ابروشم پاکش میکنید
و البته که دوباره دو ساعت بعد میفرستیدش چون فکر میکنید آدمیه که میتونه زیباییش رو واقعاً بفهمه!
خب دوستان میدونم اینجوری نیستید
فقط خواستم مثال کوچکی از وضعیت overthink ام در هر مسئله ای رو بهتون نشون بدم
چرا به عادی بودن راضی نیستم؟!؟
چرا نمیتونم محض رضای خدا معمولی باشم و ازش لذت ببرم؟؟
از همون غم های یهویی که خیلی عمیق تو دلت می شینه
وسط دست و پا زدن تو زندگی، مجبورت میکنه به این فکر کنی که این چیزی نبود که من میخواستم