چرا یه آدم باید بتونه انقد به همم بریزه؟
همیشه از اینکه یه آدم بیش از سهم یه آدم تو ذهنم جا بگیره متنفر بودم
وقتی فکرش زیادی بزرگ میشه همه چی رو به هم میریزه!
همش سعی میکنم این حجم از تنفر رو به آدمای اطرافم نسبت بدم
خودم رو گول میزنم که چقد بعضی آدما نفرت انگیزن
ولی حقیقتاً اینا همش مربوط به خودمه
هرموقع و هرجا از کسی یا چیزی متنفر شدم داشتم خودم رو گول میزدم
من فقط از خودم متنفر بودم
از بخشی از وجودم
بخشی از خودمه که نفرت انگیزه!
نود درصد مون اونقدر تو دنیا و فقط دنیا گیر کردیم و همه ی همه ی دغدغه هامون رو شامل میشه که وقتی بمیریم احتمالاً از شدت بزرگی ماجرا هنگ خواهیم کرد
ولی «مردن و فکرش!»
جزء معدود چیزایی بود که واقعاً تا حدی درمانم میکرد وقتی حالم بد بود
دست آویزِ بهجایی بود منظورمه
و هست
اعتراف میکنم هرگز فکر نمیکردم بیست سالگی انقدر مضحک و بچهگانه و دم دستی باشه
اون موقع که سیزده چارده سالم بود فکر میکردم حول و حوش بیست سالگی خیلی آدمبزرگ و همهچیدان میشم!
هنوز هیچی حالیم نیس
از زندگی هیچ چی نمیدونم
نمیتونم تو یه مسئله فکر و احساسم رو جمع و جور کنم
و خلاصه در یک کلام
I've messed up these 19 years