اعتراف میکنم هرگز فکر نمیکردم بیست سالگی انقدر مضحک و بچهگانه و دم دستی باشه
اون موقع که سیزده چارده سالم بود فکر میکردم حول و حوش بیست سالگی خیلی آدمبزرگ و همهچیدان میشم!
هنوز هیچی حالیم نیس
از زندگی هیچ چی نمیدونم
نمیتونم تو یه مسئله فکر و احساسم رو جمع و جور کنم
و خلاصه در یک کلام
I've messed up these 19 years
حسِ اینکه همه رفتن و فقط من موندم
حسِ آخرین موجودِ باقی مونده روی زمین!
هدایت شده از to heal`
بحث این چیزا نیس
فقط گاهی حس میکنم به اندازه کافی کشیدم
و خودم میدونم که یه سری مسائل رو خیلی وقته زیادی برای خودم بزرگ کردم
اما گریزی نیست
وقتی مدت ها تنها کسی که ازشون خبر داره خودت باشی، راهی برای شنیدن دیدگاه دیگه ای نمیمونه
مدام خودتی و خودت و بزرگ نمایی تموم غم های ناگفته ت
و وقتی میوفتی تو این گرداب تا تهش همون تو گیر میکنی
به محضی که این ایده تو ذهنت کاشته شد دیگه اهمیتی نداره همونقدر و با همون کیفیت واقعیت داشته باشه یا نه
در هر صورت اثر خودش رو میزاره
و تو نمیتونی ازش فرار کنی
خلاصه که کاذب یا واقعی؛
بعضی وقتا حس میکنم به قدر کافی کشیدم
مشکل اصلی اینه که فکر میکنم کمی زوده واسه این حس
اینه که اذیتم میکنه
مگه من همش چقدر سن دارم؟
هدایت شده از ز.م
زندگی خیلی راحت میشه اگر میتونستیم به خودمون بقبولونیم هیچ زندگی ای وجود نداره که بتونه شما رو در برابر اندوه ایمن نگه داره.