حالم خیلی بده
_انگار اگه بنویسم بهتر میشه!_
میتونم بگم مدت هاست انقدر بد نبوده
انقدر بده که خارج از روحم گوشه ای ایستادهم و فقط مبهوت تماشاش میکنم
داره از هم میپاشه
انقدر عادت کردم تو ذهنم با خودم حرف بزنم که اگه بتونم یه ساعت ساکتش کنم رکورد کنترل ذهن رو زدم
https://eitaa.com/monib_313/6376
وقتی ذهنت درگیره و یه صفحه از کتاب رو کلمه به کلمه چهل بار میخونی و بار چهل و یکم همچنان میبینی هیچی نفهمیدی😏
ساعت دوازده شب توی ماشین نشستی و داری از خونه مامانجون برمیگردی
حرف «جیم» درس جدیدتونه و هنوز تمرین های
کتاب «بنویسیم» رو پر نکردی، حتی مانتوی مدرسهت هم برای فردا اتو کرده نیست
ذره ای نگران فردا نیستی، مطمئنی مامان هم بیدارت میکنه هم مانتوت رو اتو میکنه و هم فکری به حالا مشقات.. سرت رو از پنجره ماشین بیرون میکنی.
باد موهای کوتاهت رو تو صورتت میریزه و از ته دل میخندوندت.
خنده ی صدا داری میکنی و جای خالی دندون جلوت که تازه افتاده پیدا میشه.
هفت سال بعد
ساعت دوازده شب تو ماشین نشستی و تو راه خونه ای.
مامان کمی سرت غر میزنه و از سر به هواییت گلایه میکنه و دست آخر چند جمله ای هم نصیحت میشنوی
گوشت به این حرفا بدهکار نیس
حرفای مامان بلافاصله تو ذهنت دود میشه میره هوا و جاش رو فکر و خیال میگیره
فردا امتحان زیست داری و تصمیم داری با تقلب نمره بیاری، به این فکر میکنی تو مدرسه چه جوری سر به سر پایه پایینی ها بزاری و چه حرفایی رو به صمیمی ترین دوستت بزنی
نقشه ی خوشگذرونی های فردا تو ذهنت خوب شکل میگیره و ذوق زده ت میکنه
بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنی آروم ته دلت میخندی.
هفت سال بعد
ساعت دوازده شب توی ماشین..
ترکیبی از حس گم شدگی و ترس
به کارهای فردات فکر نمیکنی ولی از آینده میترسی
از چیزی که ساختی و جایی که قراره ببرتت وحشت داری
تنها ای! انگار هیچ موجود دیگری در هیچ جای دنیا نفس نمیکشه
از فرط تعجب و غم، اشک تو چشمات جمع شده، چشمات رو میبندی و سعی میکنی آروم لبخند بزنی...نمیتونی!
هفت سال بعد؟..