ساعت دوازده شب توی ماشین نشستی و داری از خونه مامانجون برمیگردی
حرف «جیم» درس جدیدتونه و هنوز تمرین های
کتاب «بنویسیم» رو پر نکردی، حتی مانتوی مدرسهت هم برای فردا اتو کرده نیست
ذره ای نگران فردا نیستی، مطمئنی مامان هم بیدارت میکنه هم مانتوت رو اتو میکنه و هم فکری به حالا مشقات.. سرت رو از پنجره ماشین بیرون میکنی.
باد موهای کوتاهت رو تو صورتت میریزه و از ته دل میخندوندت.
خنده ی صدا داری میکنی و جای خالی دندون جلوت که تازه افتاده پیدا میشه.
هفت سال بعد
ساعت دوازده شب تو ماشین نشستی و تو راه خونه ای.
مامان کمی سرت غر میزنه و از سر به هواییت گلایه میکنه و دست آخر چند جمله ای هم نصیحت میشنوی
گوشت به این حرفا بدهکار نیس
حرفای مامان بلافاصله تو ذهنت دود میشه میره هوا و جاش رو فکر و خیال میگیره
فردا امتحان زیست داری و تصمیم داری با تقلب نمره بیاری، به این فکر میکنی تو مدرسه چه جوری سر به سر پایه پایینی ها بزاری و چه حرفایی رو به صمیمی ترین دوستت بزنی
نقشه ی خوشگذرونی های فردا تو ذهنت خوب شکل میگیره و ذوق زده ت میکنه
بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنی آروم ته دلت میخندی.
هفت سال بعد
ساعت دوازده شب توی ماشین..
ترکیبی از حس گم شدگی و ترس
به کارهای فردات فکر نمیکنی ولی از آینده میترسی
از چیزی که ساختی و جایی که قراره ببرتت وحشت داری
تنها ای! انگار هیچ موجود دیگری در هیچ جای دنیا نفس نمیکشه
از فرط تعجب و غم، اشک تو چشمات جمع شده، چشمات رو میبندی و سعی میکنی آروم لبخند بزنی...نمیتونی!
هفت سال بعد؟..
کاش میشد یه چیزی بدی و در ازاش خواب راحت بگیری
خسته م خسته م خسته م
ولی نمیتونم بخوابم
تقریباً یک ساله فیلم و سریال کرهای و یکی دو ماهه کلا فیلم و سریال دیدن رو کنار گذاشتم.
اصن چنین تصمیمی هم نداشتم به هیچ وجه ولی یهو از یه ور سرم خیلی شلوغ شد از اون ور اشتراک فیلیمو و نماوام بعد مدت ها تموم شد، کل دو فصل سریالی که میخواستم رو دیدم و فیلم خاصی رو هم در نظر نداشتم.
خلاصه اینجوری شد و نتیجه اینکه الان واقعا حالم نسبت به پیش از اون خیلی بهتره.
به عمیق شدن هام و غمگینی های بی دلیل و اینکه یهو میزنه به سرم کاری ندارم، اینا همه رواله. ولی دست کم ذهنم و کلا روانم آروم تر شده.
کلا اکثر فیلم و سریال ها(ی جدید مخصوصاً) دو تا ویژگی اساسی دارن،
یک اینکه به هیچ وجه انعکاسی از زندگی واقعیِ آدما نیستن (کیدراما) و دو اینکه پر از شک و تردید و سوال های بیجواب نسبت به خودت و عقایدت و جنسیتت و سبک زندگیت و بزرگ تر از اون نسبت به جهان و حساب کتابش (فیلم های خارجی جدید)
نتیجه اینکه از یه طرف تو خیالات و آرزو هایی فرومیبرنت که هیچ وقت قرار نی تو واقعیت رخ بدن
از اون طرف میرسی به اونجا که همش به خودت میگی what the hell am i doin with myself/ in this world
و روز به روز ناراضی تر میشی از همه چی.
حالام نه میخوام بگم با چشم باز فیلم ببینید و این خزعبلات..(با چشم باز یا بسته اثرش رو میزاره اساتید)
نه میخوام بگم اصن فیلم نبینید دیگه
خیلی هم تفریح لذت بخشیه و مزیت های فراوان داره
فقط خواستم بگم این تجربه من بود و شاید به دردتون بخوره
همین_
یا رو یه کی دورادور کراش میزنم یا بهش نزدیک میشم و ارتباط میگیرم
دوتاش باهم نمیشه
کاش قدرتش رو داشتم از بدبختیام جک بسازم و بهشون بخندم
واقعاً آدمای باحالی ان اینا که به سختی های غیرقابل حل زندگی میخندن و از دید طنز بهش نگاه میکنن