*خیلی وقته از دستت دادم و خودم نمیدونم
.
.
.
(زمان، عاقبت یه جایی آگاهمون میکنه)
ناگهان اطرافت تاریک میشه و بلافاصله میفهمی مرگ با شونه های بلند و قد کشیده ش روی سرت سایه انداخته
قدم برمیداری و صدای سنگین پاهای مرگ از پشت سر به گوش میرسه و توی دلت ترس میندازه
انگار هربار فاصله ش رو کمتر میکنه اونقدری که دست آخر نفس کشیدن سنگین و سردش رو پشت گردنت حس میکنی
نفست هر لحظه تنگ تر و آزاردهنده تر میشه
دوست داری جلوش رو بگیری ولی جرأت نمیکنی برگردی و به صورتش نگاه کنی
به اندازه یک صدم ثانیه نفست قطع میشه و باور میکنی که هیچ جایی از بدنت نبض نداره.
لحظه ی بعد به روشنایی برگشتهای و خبری از حضور شبح وار کسی پشت سرت نیست.
استاد میگفت:
ما نمیدونیم بعد از مرگ قراره چه به سرمان بیاد! هیچ کس نمیدونه
اما عادت کردیم راجب بهش مبهم حرف بزنیم و خیال کنیم عمیق حرف زدیم.
تو فلسفه همیشه این مغالطه وجود داشته؛
«مبهم حرف زدن در حالی که فکر میکنیم عمیق است!»
ابن سینا یه توضیحی داره برای اثبات اینکه عقل غیر مادیه(جسمانی نیس)
میگه ویژگی قوای مادی اینه که بلافاصله بعد از یه ادراک قوی، یه چیز ضعیف رو درک نمیکنن
مثلاً وقتی یه بوی خیلی قوی به مشامت میخوره بعد از اون لحظه یه بوی خیلی ضعیف رو اصن حس نمیکنی
همه ی قوای حسی حرکتی همینجوری ان.
ولی عقل آدم اینجوری نی. اگه یه مسئله ریاضی خیلی سخت حل کنی، بعد ازت بپرسن ۲+۲ چن میشه نمیگی متوجهش نمیشم. بلافاصله میگی ۴
همین نشون میده قوه ی عاقله مث قوای مادی نیست و غیرمادیه.
جالب بود خب.
https://eitaa.com/DARENZEVA3/1012
بالاخره یه بهونه پیدا کردم که چرا هر گلدونی دستم میرسه تهش خشک میشع🌚