چطور تحمل میکنم؟
هر روز با تو صحبت میکنم،
من آخرین جمله را میگویم،
مکالمهمان تمام میشود
و بعد ناگهان فکر میکنم چه میشود اگر همین الان برای همیشه از دستت بدهم؟
زیستن با این ترس همیشگی پر طاقتم کرده است!
اصن مهمترین دستاورد من از فلسفه خوندن تا به حال این بوده که فهمیدم «هیچ چیز نمیدونم»
کاش راه دیگه ای به جز ارتباط برقرار کردن با دیگران برای رسیدن به یک زندگی آرامش بخش وجود داشت تا با کمال میل انتخابش میکردم
باور کن بارها و بارها از خیر ارتباط برقرار کردن با همهٔ دیگران گذشته ام اما دیده ام که اوضاع بدتر شده.
وقتی دیگران رو پس میزنی و به انزوا پناه میبری برای مدتی خوشی.
بعد بین وهم و واقعیت گیر میکنی و کسی نیست بهت بگه چه چیزی توهمه و چه چیزی حقیقت!
بیپناه میشی
استاد که سر کلاس داره میگه این ماژیک واقعیه چون در عالم خارج قرار داره:
چیزی که همون موقع تو ذهن من میگذره:
اگه کل عالم، ذهن یه آدمِ گندهبک باشه و همه اشیاء و ما آدما تصورات ذهنی اون باشیم چی؟؟ هنوز هم واقعی هستیم؟