اصن مهمترین دستاورد من از فلسفه خوندن تا به حال این بوده که فهمیدم «هیچ چیز نمیدونم»
کاش راه دیگه ای به جز ارتباط برقرار کردن با دیگران برای رسیدن به یک زندگی آرامش بخش وجود داشت تا با کمال میل انتخابش میکردم
باور کن بارها و بارها از خیر ارتباط برقرار کردن با همهٔ دیگران گذشته ام اما دیده ام که اوضاع بدتر شده.
وقتی دیگران رو پس میزنی و به انزوا پناه میبری برای مدتی خوشی.
بعد بین وهم و واقعیت گیر میکنی و کسی نیست بهت بگه چه چیزی توهمه و چه چیزی حقیقت!
بیپناه میشی
استاد که سر کلاس داره میگه این ماژیک واقعیه چون در عالم خارج قرار داره:
چیزی که همون موقع تو ذهن من میگذره:
اگه کل عالم، ذهن یه آدمِ گندهبک باشه و همه اشیاء و ما آدما تصورات ذهنی اون باشیم چی؟؟ هنوز هم واقعی هستیم؟
چطور انقد راحت با یه جمله حال طرف مقابلتون رو اینهمه بد میکنید؟
چه طور؟
چون تو این حالت از همه بدم میاد و در عین حال یه صدای مزاحمی درونم ثانیه ای صدبار میگه خاک تو سرت که مهربانی و همدلی و ارزش های انسانی رو فراموش کردی
حالا در ظاهر با یه لبخند ملیح دارم به اطرافیان نگاه میکنم و واقعا کاری به کسی ندارم ولی درونم یه طرف پر از فوشه یه طرف پر از نصیحت