پس چرا قلبم آروم نمی گیره؟
انگار اون قسمت سینه م تا کیلومتر ها زیر زمین سوراخ شده
خیلی بده وقتی تو مشکلات روحی گیر میوفتی واقعاً خیلی سخته در اومدن ازش
کاملاً گیر میوفتی
میبینی همه چیز تغییر کرده و تو دیگه قادر به برگردوندن اوضاع سابق نیستی
اصلت تغییر میکنه
و برای همیشه دلت برای گذشته های خودت تنگ خواهد شد!
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد
دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ
و البته شما را به پارهای از سختیها چون ترس بیازماییم.
(بقره_۱۵۵)
آستانه ی "تحمل جمع تا برسم به اتاق خودم و یک نفس راحت بکشم" در من بسیار کم شده
دیگه اینجا رو دوست ندارم
اینجا بازتاب بخشی از وجودمه و راستش،
دیگه خودم رو هم دوست ندارم!
گمشدم و این جهان دیگه بوی بچگیهام رو نمیده
دیگه هیچ احساس آشِنایی وجود نداره
همهچیز و همهکس خاکستری شدن و به کُندی از مقابل چشمام میگذرن
هیچ چیز جذبم نمیکنه هیچ چیز!
یه گوشه از این دنیای نامطلوب افتادم و خودم هم خودم رو نمیفهمم
مشغول هر کاری هستم بهش شک میکنم
هر کاری میکنم احساس ارزشمندی نمیکنم و باز خودم رو تو تاریکی میبینم
بهم بگو این اوضاع کی به سر میاد؟
برام جالبه که چه طور آدمای جذاب مجازی، از ارتباط گیری با آدم ها در فضای حقیقی این همه ناتوان اند