eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
349 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
به هرحال چاره ای نیست باید بزرگ بشیم:) حتی اگه طاقت فرسا باشه
یه واقعیتی وجود داره آدم هایی که مشکلات روحی دارن خواسته یا ناخواسته آدم های تاکسیکی هستن، مخصوصاً تو روابط. گریزناپذیره! این یه فکته و باعث میشه بخوام خودم رو هر چه زودتر محو کنم نمیخوام ادامه پیدا کنم! نمیخوام مشکلاتی که الان باهاشون درگیرم بعدها تو قالب مشکلات دیگه تو اطرافیان و مهم‌تر از اون، تو بچه‌هام ادامه پیدا کنه! بچه! هاها حتی فکر کردن راجع به "بچه" تو این سن مضحک و از طرفی وحشتناکه اینکه مجبورم از این سن راجع بهش فکر کنم وحشتناک‌تر هم هست. به هرحال این واقعیت که در آینده میتونم رو بچه هام اثر منفی بگذارم و اینکه غم و اندوه حالا بخشی از وجودم شده و فکر میکنم هیچ وقت ازم جدا نمیشه بلکه تنها ممکنه کمرنگ‌تر بشه، منو از برقراری هر ارتباط جدی‌ای منع میکنه و ترغیبم میکنه بخوام هرچه زودتر از روی زمین محو بشم!
بیزارم از اینکه از این گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی دنیا برای هر کسی کوچکترین دعوتنامه‌ای بفرستم چرا انقدر تمایل دارم در هیچ جنبه‌ای ادامه پیدا نکنم ؟ چرا دوباره به فکر پایان افتادم؟
آرزو می‌کنم روحم بزرگ بود...
مسئله اینه که من شکسته ام مثل هر کس دیگه ای زندگی‌م رو میگذرونم اما چون یک بار خورد شدم و دوباره تیکه خورده هام رو بهم وصل کردم، هربار سر کوچکترین مسئله ای تنم میلرزه و فرو می‌ریزم. هر کاری هم بکنم هر چقدر هم زمان بگذره و سرخوشی و خوشبختی بهم رو بیاره باز مثل یه شیشه شکسته مثل قبلش نمیشم هیچوقت!
(توی پرانتز بگم حواسم هست دوباره برگشتم به مشکلات خودم، خواستم بگم از این همه خودمحوری به ستوه اومده‌ام و ازش فراری ام)
خیلی دوست دارم برای مدتی از انسان‌ها دور بشم
دل‌تنگِ حرمتم؛ به کی بگم؟
کاش عباس موزون استاد دانشگاهم بود
هرجا هستید پاشید برید میدون انقلاب راهپیمایی
استاد میگفت: شما نمیتونی یه تیکه از زندگیت رو جدا کنی و بگی نمیخوامش! اگه بخوای لحظه های بد زندگی رو حذف کنی لحظه‌های خوب هم به دنبالش از دست میرن. به خاطر اینکه «این» زندگیِ توئه! با تمام لحظه‌های ریز و درشتش. (درست مثل کتابخانه‌ی نیمه شب که هر تصمیم متفاوت، یه زندگی کاملاً متفاوت رو برای نورا شکل میداد.) من به لحظه‌های لذت‌بخش و دوست‌داشتنی زندگیم فکر کردم و فهمیدم حاضر نیستم از بعضی از اون لحظات شیرین و نورانی بگذرم! فهمیدم این زندگی رو _با تمام ویژگی های نامطلوبش_ میخوام!