eitaa logo
در این گوشه از دنیا
135 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
«از خودم بدم گرفت» من همیشه تصوری دارم از اینکه در آینده‌ی نزدیک زندگیم چه شکلی خواهد بود. اما این‌بار که بهش فکر کردم از خودم بدم اومد. از خودم بدم اومد چون این زندگی پیش‌فرض، با آرمان‌هام نمیخونه! با ارزش‌هایی که ادعا می‌کنم میتونم واسشون جون بدم، جور در نمیاد! من ادعاهای بزرگ می‌کنم درحالیکه به یه زندگی سراسر وقف مراقبت از آسیب‌هام راضی هستم! بیشتر بدم اومد وقتی فهمیدم این همه شکستگی‌هام منو به چه تناقضی کشونده. که چقدر منو از آرمان‌هام دور کرده. انقدر از شکستن دوباره می‌ترسم که حاضرم یه آدم آسیب‌دیده اما مصون باقی بمونم. ارزش‌های من بهم میگه من باید سالم و توانمند باشم و فرصت‌هام خالی باشه تا بتونم برای آرمان‌ها و عقایدم وقت صرف کنم و بجنگم. اما ترس‌ها و آسیب‌هام ترجیح میدن بیمار و بی‌تحرک و منفعل به یه زندگی روزمره تن بدم و در عوض مصون بمونم. این‌ها همه در ناخودآگاهم هستن اما وقتایی مثل الان که ناخودآگاهم با آگاهیم هم میخوره و قاطی میشه، واقعاً از خودم بدم میگیره. نه مثل حس تنفر داشتن، مثل اینکه دوست داشته باشم تا حد ممکن از خودم فاصله بگیرم، فرار کنم... یه جورایی از خودم ناامید می‌شم و دوست دارم خودم رو وسط ناکجاآباد رها کنم و برم و بگم هیچ نسبتی با این هیولای مجروح سیاه ندارم! اما سخته! اینجور وقتا شکستگی‌‌هام با آرمان‌هام دست به یقه می‌شن و زور هیچکدوم به اون یکی نمی‌رسه. میشه یه جنگ تموم عیار تو وجودِ من و من مدام میترسم آرمان‌هام جنگ رو ببازن! خیلی سخته چطور بگم ؟ دست خودم بود دوست داشتم دست کنم توی قلبم این همه غم و سیاهی انباشته شده توش رو بکشم بیرون و خاکشون کنم. دستم خودم نیست چیکار کنم؟ مسئله همینه استاد می‌گفت هرچیزی که به صحنهٔ وجود بیاد هرگز معدوم نمیشه، راست می‌گفت! اصلا هیچ چیز از وجود آدم خارج نمیشه! غم‌های انسان از بین نمیره، کمرنگ میشه. باید یاد بگیریم چه جوری باهاشون خو بگیریم و همچنان ادامه بدیم. مثل یه کیسه‌ی خیلی سنگین می‌مونه که توان حملش رو نداریم. کیسه هیچ‌وقت سبک نمیشه، ما شاید بزرگ‌تر بشیم و زورمون بیشتر بشه. اونوقت میتونیم با یه دست کیسه رو حمل کنیم و با دست دیگه کارهای مهم‌تری انجام بدیم. نمیدونم چند نفر دیگه با چنین جنگی رو به رو اند. اما میدونم خیلی رایج نیست. خیلی کسی درموردش حرف نمیزنه و راه حل نمی‌ده! شاید اصلاً پذیرفته شده هم نیست. شاید یه عده می‌گن روحی که انقدر نگران خودشه نمیتونه آرمان‌های بزرگ داشته باشه! خب دست کم من این حرف رو باور ندارم. شاهدش همین جنگِ درونم!
حالم خوب نیست حال ندارم حتی به جمله‌ بندی‌م فک کنم
میدونی یه جایی آدم نگاه می‌کنه به کل عمرش می‌بینه هیچ اندوخته ای نداره بی‌شوخی میگم. این همه سال زندگی می‌کنی بعد می‌بینی هیچی روی هم نساختی هیچ چیز ارزشمندی برای خودت جمع نکردی یهو نگاه می‌کنی می‌بینی هیچ چیزی توی دست و بالت نیست هیچ کس و هیچ چیزی برات باقی نمونده دست به دامن خدا می‌شی از بی‌ارزشی خودت گریه‌ت میگیره و فقط میتونی بگی: وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ «من جوانی‌ام را در مستیِ دوری از تو پير نمودم...»
بابت این احساسم یه حالت عذاب وجدانی دارم ولی صادقانه؛ وقتی خبر فوت یه جوون رو می‌شنوم و بعد خودم رو به جاش می‌گذارم حس خوبی بهم دست میده نمی‌دونم چرا ولی مردن تو جوونی رو خیلی دوست دارم یه چیز زیبایی توش هست اما نمیدونم چیه!
واقعاً نمیخوام ناشکری کنم
ولی من مرگ رو خیلی دوست دارم
از وقتی اینجا رو پرایوت کردم که بیشتر حرف بزنم کمتر حرف زدم
برای اولین بار احساس می‌کنم در این جهان حرفی برای گفتن ندارم Maybe in another universe
اصلاً حتی میلی به غر زدن از زندگی و اندوه و شکستگی‌هاش ندارم (چیزی که همیشه داشتم!)
و در حال حاضر همونقدری از سرنوشتم و آیندم خبر دارم که آدم های تو خیابون ازش خبر دارن؛ None
And I'm not enjoying myself btw
با آدم‌ها هم دوست ندارم قاطی بشم