eitaa logo
در این گوشه از دنیا
135 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب بسیار شکننده‌ام و با دیدن هر غمی در هرجایی فوراً به گریه می‌افتم
تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده‌ست زندگی در دوستی با مرگ عالی‌تر شده‌ست
هر نگاهی میتواند خلوتم را بشکند
کوزه تنهایی روحم سفالی تر شده‌ست
در این گوشه از دنیا
قلبم سال هاست تو فشاره امید فکر می‌کنم من تو رو به وجود آوردم تا کسی در این عالم منو بفهمه به خودخوا
سرده «جهان» سرده. استخونام رو به درد میاره و به گریه‌م میندازه تنهایی با سرما عجینه، امید گاهی اوقات از تنهایی خسته میشم...
چیزی که میان تو و من نیست غریبی‌ست صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به دنبال تو خود را بکشانم..........
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برادران و خواهران؛ مخصوصاً جوانان و نوجوانان... (
سی ثانیه از سید مقاومت درمورد ماه رمضان
)
We grow through the storms we survived,
افطار میان خرابه‌ها [اولین افطار ماه رمضان، در غزه این‌طور برگزار شد. مردم رفح سفره‌ی افطار بلندبالایی بین خرابه‌های عظیم شهر آماده کردند تا اولین روزه ماه رمضان رو در کنار هم افطار کنند.] پ.ن: اهل‌سنت مبنای رویت هلالشون فرق می‌کنه و برای اونها شنبه روز اول ماه رمضان بود. پ.ن۲: یادتونه گفتم تا رسیدن به پیروزی نسبی اینجا(کانالم) تا یه مدت به همین منوالِ(پرداختن به غزه و دور شدن از خودم) می‌مونه؟ خب فکر می‌کنم حالا این شمه‌ای از پیروزیه... شما نمی‌دونید دیدن این عکس چقدر من رو مسرور می‌کنه. نمی‌دونید چقدر خوشحالم که امید وجود داره، حتی بین خرابه‌ها...)
هرچند یه چیزی رو دوست ندارم اینکه هروقت دغدغه‌های نوع‌دوستانه و ظلم‌ستیزانه‌م کمرنگ میشه باز به خودم برمی‌گردم! همون خودم که همیشه ازش فراری ام. همون که زیادی بهش بها می‌دم و بیش از حد درگیر غم‌ و غصه‌هاش می‌شم. این رو دوست ندارم. نمیدونید الان در این بازه زمانی از زندگیم چقدر دلم میخواد از خودم فاصله بگیرم. تمام این سال‌ها عمرم رو صرف مراقبت کردن از غم‌و اندوه هام کردم «که چه بشود؟» هیچی... که بیشتر از انسان‌ها فاصله بگیرم و بیشتر شکننده بشم. آخر این جاده هیچی نیست، فقط هربار خودم رو گول می‌زنم که غم پربهاست! خب تا غمِ چی باشه؟ یک «غم خودمحورانه‌ی اومانیستیِ نامتعالی» بعید میدونم بهایی داشته باشه! من فکر میکنم وقتی غمگینم از همه‌جا کنده می‌شم و از وابستگی‌هام دور میشم. این درست ولی به غم متصل می‌شم! بهش خو می‌گیرم و میشه باز یه وابستگی بزرگتر از تموم قبلی ها. چی‌بگم خودم هم نمی‌دونم! واقعا نمی‌دونم چه کار باید کرد، تنها چیزی که می‌دونم اینه که زمان می‌گذره و معنای همه چیز برای من عوض میشه حتی معنای غم!