تنهایی، خیلی ساده آدم را آزار میدهد.
جوری که اصلا احساس مرموز بودن یا ارزشمندی نمیکنی.
رنجی که میبری به هیچ وجه جلوهی متعالی و مهمی نخواهد داشت.
تماماً سیاه است.
یک رنج زشت و بدقواره است.
یک بیکسیِ نامطلوب.
شاید به همین خاطر باشد که آدمها اینقدر از تنهایی گریزان اند.
در مورد من موضوع فرق میکند.
تنهایی برای من با ترس گره خورده است. این دو بهواقع، همراهِ ناگزیر یکدیگر اند و علتش را هم خوب میدانم. به ماجرایی برمیگردد که مرورش در اینجا برایم جالب نیست.
باری تنهایی و هراس مثل دو روی یک سکهی دستخورده و سیاه، به هم چسبیده اند و به همین خاطر است که از تنهایی هرکجا و به هرنحوی که باشد فرار میکنم.
در نهایت هرچه در گریختن از چیزی بیشتر سرعت بگیری، زودتر چنگ میاندازد و تو را میرباید.
حالا من در قفس دستان تنهایی گیر کرده ام و نمیفهمم که او میخواهد من را در آغوش بکشد!
چه میتوان کرد؟
باید تحمل کنم.
به قول فروغ:
«مگر میشود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست!»
شنبه
۱۷ آبان ۱۴۰۴
در این گوشه از دنیا
فک کنم دیگه آرزویی ندارم امید! دیگه چیزی نیست که با تمام وجود دنبالش باشم زندگی میگذره و من نظارهش
آدمها، لحظات هستند امید.
تکرار نمیشن!
اونها مدام در گذر اند و هیچزمانی بهت برنمیگردند.
تو ازم میپرسی چرا اون رفته و ترکت کرده؟
حتی اگر ترکت نمیکرد امید، باز هم دلتنگش میموندی
چون
آدمها
لحظات هستند!
It's just life zahra
It's not ABOUT YOU. It's about fate and destination.
اگه معلم عربی بودم، تیکه های دعای ابوحمزه رو میبردم سر کلاس برای ترجمه و ترکیب
سلولهام دونه دونه خاموش میشن و از کار میوفتن تا بتونم چند لحظهای بیشتر دووم بیارم