خب خبر خوب اینکه از مود رد دادگی کاملاً خارج شدم
و خبر بد اینکه به مود غم و ناامیدی وارد!
شاید نباید بگم
شاید اگه بگم بیشتر حالم بد میشه
باشه ولی ناراحت که هستم دیگه!
قشنگ پیش بینی میکنم تا صبح میخوام کلی چرت و پرت فلسفی و خزعبلات تفکرآمیز بگم-_-
وقتی به اون چیز یا کسی که همیشه آرزوش رو داشتی میرسی تازه میفهمی اونقدری که فکر میکردی ارزشمند نبوده و درواقع آرزوی داشتنش از داشتنش لذت بخش تره!
شاید براتون جالب باشه بدونید تهمینه در واقع پا پیش گذاشته و از رستم خواسته باهاش ازدواج کنه!
و اولین مکالمه شون هم بدین صورت بوده:
«بپرسید ازو گفت نام تو چیست؟
چه جویی شب تیره؟ کام تو چیست؟
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام!»
بله همونطور که میبینید تهمینه نصفه شب پا میشه میره پیش رستم و رستم هم که هنگ کرده بوده میپرسه این وقت شب دنبال چی میگردی؟
و اینجاست که تهمینه خودش رو معرفی میکنه و اعتراف میکنه از غم نداشتن رستم داره دیوونه میشه و بعد هم کلی از خودش تعریف میکنه و این که چقدر زیباست و همه پهلوون ها در حسرتش ان و اینا
و میگه داستان ها و تعریفات دور و درازی در وصف رستم شنیده و دلداده ش شده.
و بعد رستم میبینه همه چیز در بهترین شرایطه و خلاصه
«به خشنودی و رای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی»
ولی واقعاً داستان های شاهنامه هم جذابه ها! میشه ازش سریال ساخت😂 خیلی ام پر بیننده میشه
خلاصه شاهنامه زبانش یه کم ثقیله وگرنه ما ملت کتابخونی هستیم
تهمینه ولی چقد قشنگ حسش رو گفته:)
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام :)