دارم به این فکر میکنم که امشب چقدررر حالم بد بود و هست!
اونقدری که حتی نمیتونم بنویسم
انقدر حالم بده که حتی کلمه و جمله و مفهمومی به ذهنم نمیاد تا بنویسم و خودم رو راحت کنم !
و علت حال بدم هم دیگران ان!
شاید فقط باید بگم
حواستون باشه کارهایی که محض لذت میکنین به دیگران آسیب نزنه! حال اونا رو داغون نکنه!
از بین همه ی کارای اشتباه زندگیم یه بار یه کاری کردم که تا عمر دارم ازش پشیمونم و به شدت حتی فکر کردن بهش آزارم میده و حاضر بودم خیلی چیزا رو تحمل میکردم ولی اونکار رو نمیکردم.
و عاملش دو تا چیز بودن:
دیگرانی که بد رفتار میکردن!
منی که از تنهایی می ترسیدم!
حاضر بودم هرکاری بکنم اما تنها نباشم! چون البته وضعیت روحی م در حالت خوبی نبود...
هه
حتی نمیدونم چرا دارم اینو میگم
ولی تنها چیزیه که هنوز بعد از مثلاً سه چار سال اعصابم رو خورد میکنه و عمیقاً ناراحتم میکنه
با این که اصلاً نیتم از گفتنش این نبود
ولی به هر حال؛
از تنهایی نترسید
چون اونوقت برای تنها نبودن حاضرین دست به هر کاری بزنید و با هر آدمی هم قدم بشید!
همین که امام علی(ع) میگن:
الوَحدَةُ خَيرٌ مِن جَلِيسِ السُّوء
(تنهایی بهتر از همنشین بد است)
پ.ن:فک نکنید حالا چه کااااری کردم.اونقد کار عجیب یا حتی گناهی نبود.شاید خیلیا جای من بودن فراموش میکردن اصلا ولی خب این با من مونده و چیزیه که میتونه عمیقاً اعصابم رو خورد و حالم رو بد کنه!
یه وقتایی اونقدر i میشم که خودم هم تعجب میکنم!
راستش قبلاً یه دوره ی فوقِ i بودن رو تجربه کردم و بعد از اون میدونم دست کم هیچ وقت اون e ای که قبلاً بودم نخواهم شد.
از اینکه آدما باید همه چی رو به زبون بیارن تا شاید همدیگر رو درک کنن بدم میاد!
مسخره س!
همه چیز گفتنی نیست!
یه وقتایی هم هست که میدونم چیکار کنم حالم خوب بشه و روحم ترمیم شه
ولی نمیکنم!
به غم خو گرفتم
انگار ازش لذت میبرم!
هدایت شده از | تَبَتُّـل |
یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربش میکنید وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛ میگید یهو هُوری دلم ریخت .از نظر علمی اسمش pvc عه که یعنی قلبتون یه ضربان قلبی رو جا میندازه و تو ضربان بعدی جبران میکنه که این حس رو میده:)))
در این گوشه از دنیا🇮🇷
یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربش میکنید وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛ میگید یهو هُوری
اینو تو یادادشت های سه سال پیشم پیدا کردم:)
پ.ن: دست خطِ پرشتاب و ناموزونم رو نادیده بگیرید. تو همون حس و حال بودم ؛)
دو دقیقه میام تو گوشی حالم از همه چی بهم میخوره میزارمش کنار..
میرم کتاب بخونم از صفحه دوم نمیتونم ادامه بدم..
حافظ رو برمی دارم باز نکرده میزارم سر جاش..
برداشتم موهامو خودم کوتاه کردم شاید یه هیجانی بشه مودم عوض شه نشد..
دارم از خستگی میمیرم میخوام بخوام ولی خوابم نمیبره..
به معنای واقعی:
حوصله_ی_هیچ_چی_رو_ندارم!
باید بخوابم
ولی
واقعاً دوست دارم این کتابی که مال دوران راهنماییم بوده رو دوباره شروع کنم
ولیتر قادر به انجام هیچ کدوم نیستم!