واقعاً دلم خواست دوباره مث قبلاً ها خوره ی کتاب بشم!
(قبلاً ها منظورم قبل سال پیشدانشگاهیه. کنکور کلا یه وقفه ی بدی تو همه فعالیت هام به جز درس ایجاد کرد که بعضی هاش برای همیشه متوقف شد!)
یادمه راهنمایی بودم مامانم واسه امتحانای ترم کتابامو ازم گرفت قایم کرد که درس بخونم 😔😂
ینی شب امتحان هم داشتم رمان میخوندم😂
شدت و وسعت خیال پردازیم تا حدیه که میشینم تصور میکنم بعد از مرگم دارم با موجودات ماورایی و مجرد راجع به دنیای مادی حرف میزنم. یه تصاویر مجازی ای از دنیای مادی (که الان گذشته و نابود شده) رو بهشون نشون میدم، اونا رو با "طول و عرض و ارتفاع"و "مایع و جامد و گاز" آشنا میکنم و میگم ببینید من از یه همچین جایی اومدم!
#خیال_پردازی_های_شبانه_من
همه مون تو زندگی میگردیم آدمای خاص و متفاوت رو پیدا کنیم!
و هرچی بزرگ تر میشم دارم میفهمم همه ی آدما معمولی هستند!
هیچ آدم خاصی وجود نداره، مطمئن باشید!
شمائید که تصمیم میگیرید کسی خاص باشه یا نه!
قضیه همینه!
مهم زاویه دید آدم هاست!
این عاشقه که معشوق رو خاص میکنه!
میگن لیلی اصلاً زیبا نبوده!
واسه همین وقتی پادشاه اون رو میبینه باورش نمیشه معشوقِ مجنون این بوده باشه:
گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کز تو شد مجنون پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت:«خامش! چون تو مجنون نیستی»
که خاص میکنه!
که کیمیاست!
مس رو طلا میکنه!
اینه که عشق رو زیبا میکنه!
وقتی به دور و برم اعم از مجازی و حقیقی، ایرانی و خارجی، خانواده و دوست و آشنا و غیر آشنا نگاه میکنم راستش میترسم!
همه چیز به طرز عجیبی ترسناکه!
اگه میشد واقعاً دوست داشتم فرار کنم از همه اینا!
هر چی زمان میگذره و بشر پیشرفت میکنه آدما و دنیاشون ترسناک تر میشن!
میدونید چیه
مشکل اینه که عادت میکنیم!
یادمون میره مال این جایی که توشیم نیستیم!
عادت میکنیم و انس میگیریم و وابسته میشیم!
و این شدیداً نا راحته.