انگار که تنهایی یه کمال باشه!
انگار مثلاً اینجوری نیس که هر چی تنها تر میشی پایین میری!
انگار می بردت بالا!
من اینجا بس دلم تنگست
و هر سازی که میبینم بدآهنگست.
بیا رهتوشه برداریم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم،
ببینیم آسمانِ "هر کجا" آیا همین رنگست؟
کجا؟ هر جا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلیزن، ز سیلیخور،
وزین تصویر بر دیوار ترسانم.
خیلی وقتا به گذشته م که فک میکنم میگم این انصاف نیست به خاطر اشتباهاتِ ۱۳-۱۴ سالگیم بخوام پاسخگو باشم چون واقعاً اون موقع عقلم نمیرسید و خیلی بچه بودم!
الان که عقلم کامل شده میفهمم کارم اشتباه بوده وگرنه اون موقع اصن درکم نمیرسید!
ولی نکته اسفبارِ ماجرا این جاست که الان که عقلم میرسه دارم اشتباهاتی به مراتب بزرگ تر و عمیقتر میکنم و حالا دیگه واقعاً بهونه ای ندارم!