و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا،به تو معتادند...
•حسین منزوی
یه جوری میگین ببین کی تو فلان موقعیت فلان کار رو کرد اونو نگه دار، انگار ما دورمون خیلی آدم داریم!
هدایت شده از to heal`
چه کسی میداند،
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی..؟
یک ساعت فکر میکنم و اشک میریزم و مردمک چشمام رو به این سو و اون سو میدوزم تا ببینم چی باید بگم!
نه!
اشتباه میکردم! من اونی نیستم که میتونه خوب حرف بزنه!
من اونی نیستم که حرف دلش رو راحت میزنه و راحت به بقیه میفهمونه!
اشتباه میکردم!
زبونم بند اومده! نمیتونم اینهمه احساس و فکر رو بیان کنم! اشک میریزم و تو تاریکی شب نگاهی به خودم و اطرافم میندازم و کلمه ای برای بیان حسم پیدا نمیکنم!
چطور بگم؟
من بیان اون شاعر فوق العاده و نویسنده های کاربلد ِ ناشناس رو ندارم!
حرف دارم اما کلمه ندارم!
فقط اشک میریزم..
و میبینم همه کس و همه چیز ادامه داره
زندگی ادامه داره
و من گوشه ای کز کردم و هر لحظه بیشتر در گردابِ افکارم غرق میشم!
فکر کردم توهم زدم ولی واقعاً صدای رعد و برق میاد داره!
داره میباره ؛)
بارونِ وسطِ تابستون چیز قشنگیه!
این که حجمی از تناقض رو با خودش حمل میکنه باعث میشه باهاش احساس نزدیکی کنم !
چه حیف که نمیتونم برم زیرش
و با همه وجودم حسش کنم
اما دوسِت دارم!
«بارونِ تابستونی»!
گویی که آسمان سرِ نطقی فصیح داشت
با رعدْ سرفه های گران، سینه صاف کرد.. !
در این گوشه از دنیا🇮🇷
اما کی میگه کاری که سخت تر باشه لزوماً ارزش بیشتری داره؟
حتی یادم نمیاد پنج دقیقه پیش داشتم به چی فکر میکردم که این رو گفتم!