کاش مادر فولادزره زودتر منو ببره و جای چشمام دکمه بدوزه قبل اینکه با گریه کور بشم.
چقدر عجیب و منفوره این حس که زل بزنی به سقف تا فکرات از چشمات بریزن بیرون و وقتی احساس میکنی پاک خل شدی این مستطیل دیجیتالی رو برداری و دنبال یه مرهم بگردی و هرثانیه بیشتر ریههات بسوزن.
خدا با خودش چی فکر کرد که منو همینجوری خالی گذاشت رو کرهی زمین؟ من خیلی ساده و احمق و حساس و بیفکرم برای تنهایی تصمیم گرفتن
احساس میکنم زیر دستگاه پرس و توی منگنهام واقعا واقعا واقعا واقعا فقط یکم یکم یکم از آدما درک میخوام فقط یکم
امیدوارم علاوهبردلتنگی برای کسی که فردا پسفردا میبینیش، یه چیز دیگه هم سنگینی کنه روی دلت و فقط همین یدونه نباشه. چون شنیدنِ جملهی "نجلا اون الان حالش خوب نیست" از طرفشون وقتی جگر من کاملا داره آتیش میگیره و هیچکس نمیفهمه خفهکننده بود.
نجلایی که هرچقدرم احساس ناکافی بودن کنه بازم با تلاشهاش یه آبیِ بینقص و کافی ئه.
اگه تو اینجا نباشی هم ابرهای آسمون هنوز قشنگن. هنوز اگه توی ماشین باشم، ماشین بغلی صدای آهنگش تو گوشمه، قطعش نمیکنه. اگه من گریه کنم چون نیستی، بههرحال خورشید میره، میاد. چشمهام سیاه میبینه، ولی چرا هیچی عوض نشده ؟