[کشتیِکاپیتانآگاتا]
موج ها آرام میآمدند و خود را بر تنهی کشتی میکوبیدند!
کاپیتان در نوک عرشه ایستاده بود و به دریای بیانتهای مقابلش مینگریست!.
موج ها،نوایی جادویی را ایجاد کرده بودند...
ندایی که به ذهن انسان آرامش میبخشید...
بهتره آدم ندونه کى قراره بميره اينطورى ميتونه هيجانات زندگيو حس کنه و از رمزو راز زندگى لذت ببره.
-دزدان دریایی کارائیب