امواج روی یک دیگر سر میخوردند و هم نوای صدف ها میشدند باد در گوشم آوازی زمزمه میکرد و صدای آرامشبخش سکان وقتی در دستم میچرخاندمش روحم را تازه میکرد
قطرات اشک باران نوید طوفانی سهمگین را میداد و لبخند را بر لب من می آورد این تنها چیزی بود که میخواستم، یک کشتی و دریای بی انتها...