کودکی که لنگه کفشش را دریا گرفته بود روی ساحل نوشت:
دریا دزد کفش های من
مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت:
دریا سخاوتمند ترین سفره ی هستی
موج آمد و جملات را با خود شست تنها برای من این پیام را گذاشت که :
برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی….
فانوس این خانه عاشقانه میسوزد… گردباد هم که باشی خاموش نخواهم شد
دریا با جذر میرود که با مد بازگردد
یا جذر باش یا مد؛ این کشتی شکسته باید به ساحل برسد.
بی دلیل نیست تمام عمر عاشق دریا بوده ام
تو مسافر دریایی و من
عابر خسته در ساحل بیکرانش
سپرده ام به صاحب حق مراقبت باشد
اوست که میداند مادر بودن چقدر شیرین و انتظار چقدر سخت است…