You never realized how I needed you!
(He was talking with himself in front of the mirror)
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت
بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
++