کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت
کاش میشد تاریخ را بهتر نوشت
کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت❤️🩹
«عاقبت از عشق تو ساکن در کلیسا میشوم ،میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم ....
آنقدر در کشتی عشقت ،نشینم همچو نوح !
یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم...»
چشم من چشم تورا دید
ولی دیده نشد...
من همانم که پسندید
و پسندیده نشد...
ای که مهرت نرسیده است
به من باور کن...
هیچکس قدر من
از قهر تو رنجیده نشد...
عاشقت بودم واین را
به هزاران ترفند...
سعی کردم که بفهمانم
وفهمیده نشد...!
باخبر هستی نگاهم بیقرار چشم توست؟
عاشق دیوانهات چشمانتظار چشم توست
اختیار قلب من دیگر ز دستم رفتهاست
از زمان دیدنت، در اختیار چشم توست
شک ندارم دور چشمان تو میگردد زمین
گردش زیبای دنیا بر مدار چشم توست
من تصوّر میکنم گاهی تو در آیینهای
این خیالاتیشدنها یادگار چشم توست!
ناز چشمان تو، خالق را به وجد آوردهاست
خالق زیبای عالم هم دچار چشم توست
طبعِ شعرم با کس دیگر نمیسازد، ولی
تا بخواهی، طبعِ شعرم سازگار چشم توست
میکُشی پیوسته با چشمان زیبایت مرا
قتلهای ساکت و آرام، کار چشم توست!
ادّعای دلبری هر کس که دارد باطل است
دلبری کردن فقط در انحصار چشم توست
لایق چشمان تو هرگز نگفتم مصرعی
سالها دیوان شعرم شرمسار چشم توست
واژهها را از حروف چشمهایت چیدهام
دلربایی از دل ما، شاهکار چشم توست..
"آمدی مهرت به دل افتاد و جانانم شدی
نه فقط معشوقه و جانانِ من، جانم شدی
عاشقی در فکر من شاخه گلی پژمرده بود
زندگی آوردی و با عشق، گلدانم شدی
در زمستانی پر از سرمای تنهایی و درد
دست سردم را گرفتی و بهارانم شدی
چشم های روشنت تابید بر شب های من
نور عشق آوردی و خورشید تابانم شدی
زندگی جز غصه و تنهایی و ماتم که نیست
فرضم این بود، آمدی و خط بطلانم شدی
قلب من اکلیلی و پر ذوق و غرق نور شد
تا که فهمیدم تو هم قدری پریشانم شدی
ریشه زد شوقِ ادامه در وجود خسته ام
تکیه گاه و مونس و همراه و بنیانم شدی
آرزوهایم کنارت یک به یک تعبیر شد
آنچه رویای محال و کهنه بود آنم شدی
قلب و روح و فکر و ذکر و جان من مال تو شد
نبضِ دنیایم شدی، آبم شدی، نانم شدی
خنده های تو گره می زد مرا بر شعر و عشق
شاه بیتِ فاخرِ اشعار دیوانم شدی
عشق یعنی درد بودی تا که درمانت شدم
عشق یعنی درد بودم تا که درمانم شدی....