اولین روزی که دیدمش،فکرش راهم نمیکردم که قرار است روزی اینگونه سخت،تاوان روز دیدنش را پس بدهم ...!
آره چرا دروغ من هنوز بهت فکر میکنم و دلم برات تنگ میشه همش وانمود میکنم دلم برات تنگ نشده گذاشتمت کنار اما نه آقا نذاشتم به جون خودت نذاتشمت کنار ،هنوز حصرتتو ته دل میخورم پسر خوب):
هیچوقت حضرت چیزی رو نخوردم، که جز پسری که برای بدست آوردن دختری خودش رو به آب و آتش زد(:
«حسرت»
حتی اگر هزار بار دیگر تورا نبینم،
احتیاج دارم بدانم جایی در این شهر کثیف ترسناک، در گوشهای از این جهنم سیاه،
تو هستی و مرا دوست داری.
غرض رفتن است، نه رسیدن.
زندگی کلاف سردرگمیست، به هیچجا راه نمیبرد.
اما نباید ایستاد با اینکه میدانیم نخواهیم رسید نباید ایستاد. وقتی هم مردیم، مردیم، به درک.