- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
عزیزِ جانم ! شکوفه های سلام را به دست باد سپرده ام بلکه نامه رسانِ میان من و تو باشد و کمی از غم ف
تو ارزشمند ترینِ منی ...
ده سال پیش ، نمیدانستم دارم برای تمام عمرم خواهر انتخاب میکنم .
یادم میآید روز اول کلاس سوم را . تو آنطرف کلاس بودی ، با آن مقنعهی گشاد که خط دوختش از کنار گوشت بیرون زده بود . ازت بدم میآمد . نه اینکه تو بد باشی .
نه . من از کسی که قرار بود با من صمیمی شود بدم میآمد .
اما زندگی نقشهی دیگری داشت.
ده سالِ پر از نفسهایی که گاهی سخت گرفته ، گاهی سبکتر از باد .
ده سالِ پر از روزهایی که کنار هم ایستادیم ، حتی وقتی پاهایمان میلرزید .
ده سالِ پر از شبهایی که در آغوشِ یکدیگر گریه کردیم برای چیزهایی که هیچکس نفهمید .
ده سالِ پر از خندههایی که رودهبر شده بودیم و بازهم کسی غیر از ما نفهمید چرا .
تو ارزشمندترینِ منی :)
و این یعنی اگر یک روز نباشی ، من تکهتکه میشوم . اغراق نیست . نه . چون تو جزئی از من شدهای . جوری که حتی وقتی دعوا میکنیم ، دلم برایت تنگ میشود .
یادت هست آن روز را توی کلاس ؟
آن چندتا حرف کوچک که بزرگ شد مثل یک کوه ؟ توی بغل هم گریه کردیم . بعد آستینمان را پایین کشیدیم و روی چشمهای قرمزمان گذاشتیم و برگشتیم به کلاس . طوری که کسی نفهمید . فقط ما فهمیدیم . فقط ما همیشه میفهمیم .
آن روزی که نزدیک بود تمام شود ؟
آن سوءتفاهم لعنتی که تا مرز «دیگر نمیبینمت» رفتیم . همان شب ، نیمههای شب ، هر دو همزمان بیدار بودیم . هیچکدام نخوابیده بودیم . گریه کردیم پشت تلفن . گفتی «ما قول دادیم» و من گفتم «تا قبر دوطبقه» و تو گفتی «احمق، قبر دوطبقه برای زن و شوهر است» و ما خندیدیم با همان اشکها . همان لحظه فهمیدم بدون تو، قبر یک طبقه هم برایم زیادی است .
یادت هست آن روز که رفتی راهیان نور؟
هر شب به موبایل خیره میشدم. مادرم گفت «چرا اینقدر بیقراری؟» گفتم «چیزی نیست». دروغ بود. تمام من در انتظار یک پیام از تو بود. وقتی برگشتی ، وقتی دیدمت ، صدایت که آمد، نتواستم حرف بزنم. فقط گریه کردم. تو گفتی «دیوانه، فقط یک هفته بود» و من گفتم «همین یک هفته، یک قرن بود».
اما از روزهای خوب بگویم؟
روز تولدی که برایم «رویای نیمهشب» را آوردی . همان کتابی که فکر میکردم نفرین شده برایم خریدنش . گفتم چطور توانستی پیدایش کنی؟ خندیدی و گفتی «برای تو، کوه را هم جابهجا میکنم» . و راست میگفتی . تو برای من کوهها را جابهجا کردهای . بدون اینکه بگویم . بدون اینکه بدانم .
یادت هست روزهای اول مدرسه را ؟
آن سردی مهرماه را ؟ من از همه میترسیدم . تو اما میآمدی کنارم. نه حرف خاصی . فقط مینشستی . همان نشستن تو کنار من ، تمام دنیایم را گرم میکرد . از همان روزها ، بیآنکه بدانم ، خانهام شده بودی .
آن روز که رفتیم به رسم همیشه شکلات تلخ بخوریم ؟
فروشنده خواست به خیال خودش دلِ یکیمان را ببرد . من فقط نگاهت کردم . تو فقط یک ابرویت را بالا انداختی . همان یک حرکت ، و من فهمیدم .
بدون کلام ، بدون اشاره . فقط چشمهایت گفت « میدانم خنده امانت را بریده اما تحمل کن تا از کافه بیرون برویم بعد یک دل سیر میخندیم» و من ایمان آوردم که آدمی میتواند خانهی دیگری باشد .
آن اتحادهای دبیرستان چه ؟
آن برنامهریزیهای شبانه برای اینکه سر یکی را زیر آب بزنیم ؟ و بعد توی راهرو به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم بدون اینکه کسی بفهمد چرا . ما زبان مخفی داشتیم . زبانی که فقط دو نفری که یک روح را دو نیم کردهاند ، میفهمند.
حالا ده سال گذشته.
ده سالِ پر از خاطرههای ریز و درشتی که حتی اگر روزی یکی از ما هم قصد رفتن به سرش بزند، این خاطرهها دست و پایش را میبندند. بند میزنندش به صندلی و میگویند: «نمیتوانی . اینها نفسهای هم شدهاند».
من امروز به ده سال نگاه میکنم. به آن روز اول که ازت بدم میآمد . به امروز که اگر نباشی، دنیا برایم بیمعنی است .
برای ده سال دیگر . برای بیست سال دیگر . برای روزی که موهایمان سفید شود و کنار هم بنشینیم و به نوههایمان بگوییم «ما از کلاس سوم تا قبر دوطبقه با هم بودیم».
دوستت دارم. نه به اندازهی یک رفیق . نه به اندازهی یک خواهر . به اندازهی تمام نفسهایی که از کلاس سوم تا حالا کنارِ تو کشیدهام.
تو ارزشمندترینِ منی / تا همیشه 🤍
به مناسبتِدهسالگیِعمرِرفاقتمون🌱
- #نبشته 📜
https://eitaa.com/aiylaa
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
-
از دردسرای کلاس اولی داشتن تو خونه :
هنوز ۶۰ تا عدد مونده ،
فردا ۸ صبح کلاس دارم ،
جزوههای خودم مونده
و من دارم تموم میشم.
خودِ باقالی کجاست؟
داره ماشین بازی میکنه🤌🤍
- aiylaa | عطایی -نماهنگ حب الوطن 1.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
نجفت اتاقِ فرماندهی سپاه شیعه🤍
خدا میگه:
من تو رو میبینم
روحتو میبینم
تموم اشکاتو شمردم
شاهد سختی کشیدنت بودم
میدونم ته دلت چه خبره
میدونم واسه چی داری تلاش میکنیو
میدونم چقدر بهش نیاز داری و اون چیز رو میخوای
شاهد تموم زحمات و سعی کردنات بودم
من هواتو دارم و تو این مسیر بهت کمک میکنم و اگه زمین خوردی دستتو میگیرم.
فقط بهم اعتماد کن و به تلاش کردنت ادامه بده :)
امروز برای اولین بار بعد از اومدن گواهینامم ، تو شهر نشستم پشت ماشین خودمون .
تا رسیدن به مقصد بابام ۵ کیلو کم کرد حس میکنم (حداقل)
از هیچی بیشتر از اینکه "وقتی میری دندونپزشکی اثر بی حسیِ بعدش باعث فلج شدن نصف صورتت میشه " بدم نمیاد.