اخترپنجم؛
اصلا ام اذیت نشدم🙁
ازین دفترچه خداها هم جایزه گرفتم. بیشتر ناراحت شو.
زنگ زدم به بابا که میشه ماشین رو از تو پارکینگ بردارم؟ گفتن نه. منم حرفی نزدم دیگه. یه ساعت بعدش بابای یکی از بچه ها بهش گفت پاشو بیا ماشین منو بردار و کلا دستتون باشه.
فردا صبحش بابا بهم زنگ زدن که من دوست دارم ماشین بدم بهت ولی از کله خر بازی شما جوونا میترسم و من اینجوری بودم که راستش یکی دیگه بهمون ماشین داد :)))) دیگه دیره واسه ترسیدن😭😂
من هنوز یه روایت به شما بدهکارم
خدا شاهده که نشستم و چندین بار نوشتمش، ولی نمیتونم. هنوز نتونستم تمومش کنم هی میگم خدایا اگر یکی از عزیزانش اون جزئیات رو بخونه چی؟