اخترپنجم؛
۱ آذر
اینجا انقدر خواهرم اذیتم کرد که از خونه رفتم بیرون نشستم یه جای متروکه خوراکی خوردم و نفس عمیق کشیدم چون پاستیل خوردن منطقی تر از کشتن خواهرم بود👍
اخترپنجم؛
از دیشبش حرم بودم و بارون میومد و همه چیز خیلی دوست داشتنی به نظر میومد، مخصوصا امام رضا
اخترپنجم؛
مدرسه بودم تا ساعت ۴ و داشتم برگه صحیح میکردم و قلبم با دیدن نوشته های بچه ها پایین برگه هاشون روشن میشد🥺.
اون یکی عکسم دانش اموز مورد علاقمه راستش، عاشقشم جدی، شیرین ترین خنده ی جهان رو داره