اخترپنجم؛
از دیشبش حرم بودم و بارون میومد و همه چیز خیلی دوست داشتنی به نظر میومد، مخصوصا امام رضا
اخترپنجم؛
مدرسه بودم تا ساعت ۴ و داشتم برگه صحیح میکردم و قلبم با دیدن نوشته های بچه ها پایین برگه هاشون روشن میشد🥺.
اون یکی عکسم دانش اموز مورد علاقمه راستش، عاشقشم جدی، شیرین ترین خنده ی جهان رو داره
اخترپنجم؛
اینجا ام مدرسه داشتم، بعدشم رفتم سمت میدون امام خمینی دنبال یسری کار اداری و در نهایت اون روز هیچکدوم از کارام خوب پیش نرفت
اخترپنجم؛
۳ دی
لحظه ی اخر رسیدم به قطار با اینکه دوستم ۸۲۹۲۹ بار تاکید کرده بود لحظه ی اخر راه نیفت
اخترپنجم؛
اینجا رفته بودیم خونه ی داییم پیازداغ درست کنیم برای عدس پلوی نذری فردا😭
خیلی روز جالبی بود
قبلشم دوباره من رفته بودم دنبال کارای اداری و اینجا خوب پیش رفته بود پس زندگی رنگی بود. تازه بارونم اومد.