یک توضیح کوتاهی هم بدم درباره یادداشت ها و دلنوشته ها :
خیلی از این نوشته ها برای شخص سوم و یا فرد دیگری از رفقا یا اطرافیان بنده بود و بعضا بعضی ها هم برای بنده
اما از این به بعد همه یادداشت ها برای خودم و به قلم خودم می باشد
پس برای سهولت کار دسترسی آسان رو تغییر میدم
#خبر
برای دسترسی آسان به نوشته ها:
#قائدناالشهید
#لبیک_یاسیدمجتبی
#الی_طریق_القدس
#رمضان۱۴۴۷
#حسینیه_اعظم
#دروتخته
#عاشورا
#منِ_او
#چادرحجابکاملاست.
#زیارت
برای خواندن تحلیل ها و دل نوشته های روزمره:
#دستنوشته
#راحیل
#ناشناس
#روایت
#پندواندرز
•°الرَحیٓل°•
برای دسترسی آسان به نوشته ها: #قائدناالشهید #لبیک_یاسیدمجتبی #الی_طریق_القدس #رمضان۱۴۴۷ #حسینیه_اع
گشتم که عوض کنم اما دیدم بهترین روایت ها رو داره یه سر بزنید
بنده خانوم محمدی هستم.
و مدرس علوم و معارف مهدویت(در حال تنظیم پایان نامه)
مربی مهدویت کودک و نوجوان
روایتگر راهیان نور | راوی
بفرمایید:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_obcy9iq&btn=راحیل
#بیوگرافی
هدایت شده از حاد ✊🏻 ننهقاسم
خواهری
عکسهای مراسم نماز را بالا و پایین کردم. دلخوش بودم که گوشهای، اثری از برهم خوردن نظم صفوف را ببینم؛ برهم خوردنی به بهای دلتنگی پدر_دختری💕
راستش در طول نماز، اسم از هرکس که میآمد، در شانههای نزدیکترین کسانش زلزله میافتاد. آیتالله گلپایگانی و آقای حدادعادل و دکتر باقری کنی و ... سایر وابستگان .
اما چشمان من در پی شانه های بودند که چادر مشکی آنها را پوشانده باشد و بلند تر از بقیه، بلرزند.
میروم سراغ اصل مطلب، این سیاهه را برای هدیسادات خانم حسینی مینویسم.
خانم جان چقدر جای خالی دور و برتان هست!
حتم دارم در پدری بودن با خواهرتان رقابت داشتید. «بابا کی رو بیشتر دوست دارن؟» و لابد تک تک خاطرات از مقابل چشمانتان عبور میکنید و در نهایت میرسید به این که « دیدی گفتم آبجی بشری رو بیشتر تر دوست دارن !»
خاله، خاله را میفهمد. خواهرزاده هر قد و هیبتی هم داشته باشد ،میشود بچه ی خود آدم؛ پاره تن ، جگر گوشه !
حتما بارها برای زهرا کوچولو خیالبافی کرده اید، بارها در دلتان عروس شدنش را دیده اید ، حتما دلتان قنج رفته وقتی کلمه ای شبیه به خاله گفته و به شما نگاه کرده است.
شاید شما هم به رسم زنانگی گاه در گوش آقا سید مجتبی، نصیحت خواهرانه کرده اید که : « هوای خانمتو داشته باش، براش گل بخر، هوس فلان خوراکی رو کرده، بهش محبت کن و ...» و بعد ترش که امامِ جوان ما لبخند به لبان زهرا خانم آورده ، قند توی دلتان آب شده است. لابد زهرا خانم دست روی دستتان کشیده و اقرار کرده که خواهری را در حقشان تمام کرده اید.
و در تمام این لحظات، مردی با لبخند گرمش که از میان ریشهای مرتب و سپید میدرخشید، تماشایتان میکرده است.
دلم میگوید در خلوت های پر مهرتان، از همان اوایل به این فکر کرده بودید که مصباحالهدی همان مصباحِ هدی است؛ نورِ چشم و چراغِ منزل و روشنایِ زندگیِ هدی .
انگار که از همان اول شما دوتارا به اسم همدیگر زده باشند.
آخ هدی سادات خانم، چقدر جای خالی ...
دوست داشتم، میبودم، شانه هایتان را میگرفتم و به قدر دو کف دست از زلزله هایشان میکاستم.
خانم جان، داغتان چقدر شبیه داغ امام مجتبیِ ماست ؛ داغ پدر، داغ خواهر و خواهر زاده، داغ همسر ...
لابد از همان بچگی عادت داشتید پشت سرشان راه بروید ، هر کاری ایشان کرد و هر چه گفت و شنید را تقلید کنید که حالا اینقدر شبیهشان شدهاید.
خانم جان، الهی که صبر خانم حضرت زینب س به قلبتان جاری شود، کمی از زلزله های شانه هایتان بکاهید.
آن شانه ها باید گریهگاه امامِ جوان ما بشوند.
خانم جان، در این داغستان، مهر خواهرانه ی شماست که میتواند هزار زخم را بر دل امام ما التیام دهد .
هدی سادات خانم جان، خواهری کنید برای ایران ما ...
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿