هدایت شده از حاد ✊🏻 ننهقاسم
#روایت
میراث
وارد مسجد شدم. کفشهایم را از پا کندم و به هر ضرب و زوری بود یک نایلون برایشان پیدا کردم.
هولِ پیدا کردن جا و رسیدن به نماز جماعت بودم که چشمم افتاد به ورودی زنانه.
خانمهایی، منظم روی صندلیهایی به ردیف نشسته بودند.
به چهره ها خیره شدم. همگی آشنا بودند . هرکدام را لااقل یکبار در کوچه یا خیابان یا مجلسی دیده بودم.
یکی اما آشناتر بود.
با طمانینه رو گرفته بود و به میهمانان سلام میداد.
لبخند در صورتش قاب شده بود .
لبخندی آشنا که زیر موهای خرمایی پسرجوان، روی عکسها و بنر ها خودنمایی میکرد. عکس هایی که کلمه شهید را با رنگ سرخ و نام «محمدحسین سودی» را با نستعلیق جانسوزی به دوش میکشیدند .
محمدحسین، لبخند را از مادرش به ارث برده بود ...
✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
#زیارت
قسمت اول | سیدعباس
قبلاً هم گفته بودم که من تو شمال غریبم و جایی رو نمیشناسم و چون همش در رفت و آمدم توانایی یادگیری هم ندارم :/
جدیداً خیلی یهویی یه سری اتفاقاتی میوفته برای من :
یه چند روزی بود که سخت دلم برای عتبات و حرم علی بن موسی الرضا تنگ شده بود، دیگه داشتم بی قرار میشدم که یه بزرگواری به بنده عرض کردن برید سیدعباس (ما رسم داریم به نوادگان امام کاظم ع میگیم سید؛ مثل سیدابراهیم خودمون) گفتم خب من تاالآن اصلا اینجا نرفتم جدشون چه شکلیه؟!
عرض کردن با سه واسطه به امام کاظم میرسن
عباس ابن محمد ابن زید ابن حسن ابن موسی علیهم السلام
خلاصه تا شنیدم از نسل امام کاظم اند عزم بستم که برم
ادامه دارد...
.
•°الرَحیٓل°•
وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجَائِی؛
إِلَهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِي لَمْ تَهْدِنِی؛
•°الرَحیٓل°•
#زیارت قسمت اول | سیدعباس قبلاً هم گفته بودم که من تو شمال غریبم و جایی رو نمیشناسم و چون همش در
#زیارت
قسمت دوم | سیدعلیآقا
ورودی امام زاده عکس آقا بزرگ بود دیدم پشتش یه پرچم بلنده سرم رو بلند کردم دیدم یا ابالفضل العباسه؛
یه نگاهی کردمو با خودم زمزمه کردم من زیر بیرق عباسم :)
رفتم حسینیه امام...
من به کبوتر های نجفی علاقه شدیدی دارم و بهم حس خیلی خوبی میدن وقتی وارد شدم دیدم از این کبوتران خیلیه و رفتم نجف...
وارد امامزاده شدم دیدم مقتل داره کلی شیب میرفت پایین ناخودآگاه مرور شد:
از باب القبله که میری داخل
از دور ضریح دست تکون میده...
رفتم کربلاء...
•°الرَحیٓل°•
هر چه میگذرد مرا به خود وابسته تر میکند؛
سرش چیست؟! الله اعلم
.
امامزاده سید عباس ساری
¹⁴⁰⁵/²/¹³
#همین_حوالی
•°الرَحیٓل°•
#تیکهکتاب | #درگاهاینخانهبوسیدنیاست
لااقل یکی یکی برید. مردنه؛ خوردن که نیست!
رسول از آن طرف با آرامش میان دعوا را گرفت:
- چرا خوردنم هست.
نگاهش کردم:
- تیر، خمپاره، ترکش، اینهمه خوردنی.
#تیکهکتاب | #درگاهاینخانهبوسیدنیاست