ناگران بود.
خودش را به امام رساند و گفت؛
ـ جوانم، خستهام، کم آوردم
جوادالائمه پاسخ داد:
ـ فروّا اِلی الحسِین؛
من به مهربونیت که فکر میکنم
میبینم بعیده بخوای منو بزنی.
ولی وقتی به گناهام فکر میکنم، خودم از دست خودم عصبانی میشم.
میگم خدا اگه بزنی هم حق داری :/
دورت بگردم تو که با نیم نگاهی ورق بر میگردونی
وقتش نرسیده ورق من برگرده؟!
قربونت بشم.
حالا من چه کنم؟ تا میام ناز کنم
دستام بسته میشه. نازامو غل و زنجیر میکنی میگی ناز کن.