#حسینیه_اعظم
«قسمت اول | خدا حواسش بود؛»
چند سالیه که همش بین زنجان و مازندران در رفت و آمدم، بیشتر و کمتر ندارد مداوم میروم و میآیم!
خیلی ها به من خورده میگیرند که وقت مفت داری؟ که اینطور حرومش میکنی، چه کاریه مسمم شو و یکجا بمون...
آنان نمیدانند!
نمیدانند که جانم به جان زنجانم بسته است و کار و وظیفه ام در شمال کشور!
خب حق دارم بیشتر دوران عمرم را در زنجان گذراندهام و در آنجا بزرگ شده ام.
زنجان شهر من است؛
معلوم است که جانم به جان تک تک کوچه ها و خیابان هایش بسته است، مخصوصا به مسجد جامعاش
به سیدابراهیم، درگاه حاجات بچگی و کنونم
که اذن زیارت حضرت سلطان را از او میگیرم.
به گلزار-مزار بالا و پایین
به گلزار گاوازنگ که فلسفه ای طولانی دارد...
به حسینیه اعظم...💔
◽️
امروز صبح که خبر بمباران گنبد کربلای زنجانم را شنیدیم قلبم تکه تکه شد!
اما هنوز زنده ام.
صبح که خبر را شنیدم شمال بودم دل در دلم نبود که به سمت زنجان بشتابم اما صد حیف که انبوه کار و مسئولیت نگذاشت!
حسینیه اعظم!
یوم العباس 🏴
گنبد طلا آجری اش که نظیرش را ندیده ام.
کتابخانه اش
سالن اجتماعاتش ... آخ از سوگواره آرامش ارباب که هنوز سوز آن روز در قلبم روشن است
درمانگاهش که شفای محرمم در آنجا بود!
من با تکتک آجرهای حسینیه اعظم زندگی کرده ام...
من هرطور میشد باید امشب را در بین همشهری های عزادارم میگذراندم!
آخر شمالی ها هرچقدر هم همدردی کنند حسینیه را که ندیده اند!
یوم العباس را نچشیده اند...
آخ که چقدر گله داشتم...
▫️▫️
هرطور که شد این دل وامانده را رام کردم که شمال بمانم و به محل کار بروم...
وقت میگذشت اما من همه اش در فکر این بودم که این بغض را چگونه قرار است فرو ببرم؟!
▫️
وقت رفتن به خیابان شد عزم کردم که فهمیدم امشب تجمع نیست!
امشب راهپیمایی است.
دروغ چرا یکم دلم آرام شد که قرار است لااقل با شتابِ راه رفتن شعار بدهم!
از ابتدا مسیر خودم را به خدا سپردم و گفتم هرچه که شد...
غرق در حالم بودم که صدای
بزن که خوب میزنی✊🏻
مرا به خودم آورد بیشتر قلبم گرفت
الآن زنجان چه خبره؟! حتما #حاجآقا دارن الآن رجز میخونند!
عقلم عتاب کرد که #حاجآقا امشب تهرانه
دوباره انگار کمی قلبم آزاد شد اما یه غم دیگر بر قلبم نشست که صد حیف که امشب همشهری هایم هم، حاجآقای رسولی را ندارند...
کمی جلوتر رفتیم دلم میخواست اینجا را هم چون زنجان کنم اما خب بی فایده بود
گفتم حتما الآن زنجان دارند روضه میخوانند و ضجه میزنند...
ای کاش...
ناگهان ندای حکم جهاد آمده است...
خب فکر میکنم خدا حواسش به من هست! الحمدالله
با بیتوجهی به نگاه های دیگران مثل دیوانه ها با نوای در حال پخش داد میزدم
و جماعت هم کمکم به من پیوستن...
شاید برای لحظاتی قلبم آرام گرفت.
لحظاتی پس از اتمام نمیدانم چرا و چگونه اما مداح ندا سر داد:
شب بیعت است شب سرنوشت
بمان همسفر بمان در بهشت
به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است
همیشه بین حسین و یزیدیان جنگ است؛..
مداح به سبک خودش میخواند اما من دوباره رفتم به حسینیه شهدا و در ذهنم نوای #حاجآقا پخش میشد...
به لحن #حاجآقا باز هم شبیه دیوانه ها میخواندم اما اینبار جماعت شعر را حفظ نبودند...
عیبی نداشت من که در حسینیه شهدا بودم!
ناخودآگاه اشک فرود آمد...
نمیدانم دیگر چطور اما رسیدیم به جایگاه مراسم...
ادامه دارد...
✍🏻ابنة الشهید
هدایت شده از •°الرَحیٓل°•
فَکَیْفَأَصْبِرُعَلیفرَاقِكَ؟
پس دلتنگیهایم را چگونه تحمل کنم؟🥲💔
برای دسترسی آسان به نوشته ها:
#قائدناالشهید
#لبیک_یاسیدمجتبی
#الی_طریق_القدس
#رمضان۱۴۴۷
#حسینیه_اعظم
#دروتخته
#عاشورا
برای خواندن تحلیل ها و دل نوشته های روزمره:
#دستنوشته
#راحیل
#ناشناس
#روایت
هدایت شده از حاد ✊🏻 ننهقاسم
حالِ حضرت سکینه سلام الله رو
تا حد خیلی خیلی خیلی کمی درک میکنم...
پیشِ رو : آقایی که از دست دادیم و داغش به دلمون نشسته
پشتِ سر : خیمهگاهی که هنوز ازش دود بلند میشه (حسینیه اعظم)
خدایا این چه امتحانیه ...