eitaa logo
حَیَّ عَلَی الله
1.1هزار دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
7.3هزار ویدیو
122 فایل
کانالی با موضوعات مختلف به همراه کنفرانس با صلوات وارد شو اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم وصیت و دلنوشته های شهدای عزیزانتان را با ما به اشتراک بگذارید و به رسالت زینبی خود عمل کنید https://eitaa.com/Sahebzamanalamann
مشاهده در ایتا
دانلود
📝هیزم شکن و استفاده از تجربه دیگران روزی روزگاری یک هیزم شکن خیلی قوی برای کار سراغ یک تاجر الوار رفت؛ تاجر او را استخدام کرد و دستمزد خوبی برایش تعیین کرد. همچنین شرایط کاری بسیار خوب بود، بنابراین هیزم شکن تصمیم گرفت کارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب کار خود را جلب کند. رئیس جدید به او یک تبر داد و محل کارش را نشان داد. روز اول هیزم شکن ۱۸ درخت را قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و از او خواست به همین روش به کار خود ادامه دهد. تاجر بسیار هیجان زده بود تا ببیند روز بعد هیزم شکن چند درخت قطع می کند. اما روز بعد او توانست فقط ۱۵ درخت را بیندازد. روز بعد هیزم شکن تلاش خود را بیشتر کرد، ولی فقط ۱۰ درخت قطع کرد… هر روزی که می‌گذشت، هیزم شکن با تمام تلاشی که می‌کرد تعداد کمتری می‌توانست قطع کند. هیزم شکن با خود فکر کرد من باید قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراین پیش رئیس خود رفت و از او معذرت خواهی کرد و گفت نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است که هر روز توانایی من در قطع درختان کمتر می‌شود. تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرین باری که تبر خود را تیز کردی کی بود؟ » هیزم شکن پاسخ داد: تیز کردن؟ من وقتی برای تیز کردن تبر نداشتم چون خیلی مشغول… در این لحظه هیزم شکن به فکر فرو رفت و در کمال شرمندگی به اشتباه خود پی برد. آیا شما نیز تبر زندگی خود را تیز می‌کنید؟ آیا اطلاعات خود را به روز می کنید؟ آیا زمانی را برای اندیشیدن و بررسی آنچه انجام داده‌اید می‌گذارید؟ آیا نتایج کارهای خود را تجزیه و تحلیل می‌کنید؟ آیا بدنبال راهی موثرتر برای مشکلات فعلی هستید؟ یا اینکه آنقدر خود را درگیر انجام کاری کرده‌اید که وقتی برای این کارها ندارید. و مهمتر این که آیا از تجربه دیگران واقعا استفاده می‌کنید. در داستان فوق اگر هیزم شکن ما از تجربیات دیگران در این شغل استفاده می‌کرد، وقت کمتر و موفقیت بیشتری حاصل کارش می‌شد. @ala_allah
مبلغی پول در بانک گذاشتم تا سودش را بگیرم، گفتند: در قرآن آمده که ربا است. پول را برداشتم و سکه خریدم. آیه‌ای از قرآن خواندم کسانی که طلا و نقره جمع می‌کنند اگر انفاق نکنند در آتش هستند؛ دیدم اگر انفاق کنم سودی دیگر باقی نمی‌ماند. 🚙رفتم بنگاه ماشین، دیدم همه به یکدیگر کلک می‌زنند و عیب می‌پوشانند و سود کلانی می‌خورند. 🔰خواستم بساز و بفروش شوم؛ گفتند: اگر مصالح درجۀ یک و کارگر ماهر بکار بگیری، آخر کار سودی برایت نمی‌ماند. ♻️خواستم تجارت کنم، گفتند: اگر دروغ نگویی سرت کلاه می‌گذارند. ‼️در آخر به این مطلب رسیدم که فقط اسم ربا بد در رفته است، بقیه مکاسب هم کمتر از ربا حرام‌خواری ندارند. واقعا پیدا کردن کسب حلال چه سخت است. 💎به فرمایش امام صادق علیه السَّلام «به خدا قسم نبرد در میدان جنگ با شمشیر برای من از کسب حلال آسان‌تر است.» 👌حالا فهمیدم چرا روستایی‌ها وقتی نام امام حسین (ع) می‌آید زودتر از شهری‌ها گریه می‌کنند! به این رسیدم کاش می‌شد انسان بالای کوهی می‌رفت و چوپانی می‌کرد و یا در دامنه‌ای گندم می‌کاشت، و غیر از این دو کسب حلالی در این جامعه ندیدم. در حديث ديگری، پيامبر اكرم (ص) فرموند: «يكی از شما دست به سوی آسمان بلند می‌كند و می‌گويد: يا ربّ يا ربّ، و حال آن‌كه طعام و لباس او از حرام است. پس برای چنين شخصی چه دعايی مستجاب شود و چه عملی از او پذيرفته گردد، او (برای بندگی خدا) پول خرج می‌كند ولی از حرام، اگر حج بجا می‌آورد از حرام است؛ اگر صدقه می‌دهد از حرام، اگر ازدواج می‌كند از حرام است؛ اگر روزه می‌گيرد با حرام افطار می‌كند؛ وای بر او! آيا نمی‌داند كه خداوند پاك و طيّب است و تنها پاکی را می‌پذيرد، (مگر نه آن است) كه در قرآن فرموده است: «خداوند تنها عمل پرهيزگاران را می‌پذيرد» 🍃عنایت داشته باشیم که در احادیث آمده است: عبادت ده جز دارد، که نه جز آن کسب روزی حلال است ⤴️در محضر استاد حسین جعفری خویی @ala_allah
✍ دوستی نقل می‌کند روزی با پسرم به روستایی دوردست برای عوض شدن روحیه‌مان سفر کردیم. به باغ یکی از دوستان رفتیم. پسرم چند سیب نارس چید که نه طعم داشت نه رنگ. گفتم پسرم، این سیب ها نارس است، خوردنی نیستند دست نزن و نچین.پسرم گفت: اگر ما این سیب‌ها را نچینیم، قسمت کس دیگری خواهند شد، نمی‌توانیم منتظر باشیم تا برسند. سکوت کردم و عصر به راه افتادیم. در روستا چند نفر دیدم که منتظر خودرویی بودند تا به شهر بروند. خواستم ترمز کنم و آنها را سوار کنم، پسرم گفت: پدرم ما مسافرکش نیستیم ترمز نکن می‌خواهم خالی برویم و حرف بزنیم. گفتم پسرم، اینها هم نعمت خدا برای ما هستند، و می‌دانی چقدر ثواب دارد که این چند نفر را به مقصد برسانیم؟ یاد‌داری سیب‌ها را می‌خوردی می‌گفتی اگر ما نخوریم کسان دیگری خواهند خورد؟ این را هم بدان در کار نیک هم اگر ما نکنیم کسان دیگری آن کار نیک را خواهند کرد، پس عجله کنیم ما انجامش دهیم و فیضی ببریم.🌹آن سیب‌ها که تو خوردی برای این دنیا بود و این مسافران سیب‌های بهشتی آن دنیای من هستند.🌹 @ala_allah
كشاورزی هر سال که گندم میكاشت، ضرر میكرد. تا اینكہ یك سال تصمیم گرفت، با خدا شریك شود و زراعتش را شریكی بكارد. اول زمستان موقع بذرپاشی نذر كرد كه هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راہ خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم كند. اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد. هنگام درو از همسایه‌هایش كمك گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد. اما طمع بر او غالب شد و تمام گندمها را بار خر كرد و به خانه‌اش برد و گفت: «خدایا، امسال تمام زراعت مال من، سال بعد همه اش مال تو!» از قضا سال بعد هم سال خیلی خوبی شد، اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. باز رو كرد به خدا و گفت: «ای خدا، امسال هم اگر اجازہ دهی، تمام گندم‌ها را من میبرم و در عوض دو سال پشت سر هم، برای تو كشت میكنم!» سال سوم از دو سال قبل هم بهتر بود و مرد كشاورز مجبور شد، از همسایگانش چند تا خر و جوال بگیرد، تا بتواند محصول را به خانه برساند. وقتی روانه شهر شد، در راہ با خدا راز و نیاز میكرد كه: «خدایا، قول میدهم سه سال آیندہ همه گندم‌ها را در راہ تو بدهم!!» همینطور كه داشت این حرفها را میزد، به رودخانه‌ای رسید. خرها را راند، تا از رودخانه عبور كنند كه ناگهان باران شدیدی بارید و سیلابی راہ افتاد و تمام گندم‌ها و خرها را یكجا برد. مردك دستپاچه شد و به كوہ بلندی پناہ برد و با ناراحتی داد زد: «های های خدا! گندم‌ها مال خودت، خر و جوال مردم را كجا میبری؟» هرکه را باشد طمع اَلکَن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاہ و زر، همچنان باشد که موی اندر بصر! جز مگر مستی که از حق پر بوَد گر چه بِدْهی گنجها، او حُر بود 📔برگرفته از مثنوی معنوی @ala_allah
✅طمع، عزت را از انسان می‌گیرد ✍عارف معروفی به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند. کودکان در آن مسجد درس می‌خواندند و وقت نان‌خوردن كودكان بود. دو كودک نزدیک عارف نشسته بودند. یكی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری. در زنبیل پسر ثروتمند پاره‌ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشک. پسر فقیر از او حلوا خواست. آن كودک گفت: اگر خواهی كه پاره‌ای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ كن. آن بیچاره بانگ سگ كرد و پسر ثروتمند پاره‌ای حلوا بدو داد. بار دیگر بانگ می‌كرد و پاره‌ای دیگر می‌گرفت. همچنین بانگ می‌كرد و حلوا می‌گرفت. عارف در آنان می‌نگریست و می‌گریست. كسی از او پرسید: ای شیخ! تو را چه رسیده كه گریان شده‌ای؟ عارف گفت: نگاه كنید كه طمع‌كاری به مردم چه رسانَد. اگر آن كودک بدان نان تهی قناعت می‌كرد و طمع از حلوای او برمی‌داشت، سگ همچون خویشتنی نمی‌شد. @ala_allah
چادر روی وانت به تنهایی چاره ساز سرمای بیرون نیست. پشت ماشین، تک تک بچه ها یک پتو به دور خود پیچیده و به گوشه ای خزیده اند . ناگهان مادر حکایتی شیرین به ذهنش خطور می کند. با لبخندی از عمق وجود، فرزندان خود را یکی یکی به نام می خواند و از آنها می خواهد همگی به هم نزدیک شوند تا برایشان حکایتی تعریف کند. مادر با همان لبخند،حکایت روزهای سرد زمین را برای فرزندانش چه شیرین و گرم می گوید: « در گذشته های بسیار دور، سرما همه مناطق زمین را فرا گرفت . اکثر موجودات توانایی تحمل آن شرایط را نداشتند . برای فرار از سرما هر کس به فکر چاره ای افتاد اما انگار قدرت سرما آن قدر زیاد بود که تمام نقشه ها؛ نقش بر آب می شدو بیشتر موجودات از سرما یخ می زدند. مادر می گفت :سرما ذره ذره موجودات را از هم دور می کرد تا جایی که هر کس در گوشه ای تنهای تنها جان می داد. اما در این میان خار پشت ها معجزه آسا از سرما در امان ماندند. مادر با همان لبخند دلنشین گفت: می دانید چرا؟ همه بچه ها خندیدند. یکی گفت چون پشتشان خار داشت؟ دیگری با چهره ای پر از شیطنت داد زد! بخاری داشتند؟ مادربی هیچ پاسخی ادامه داد:اوج یکی از روز های سرد و بی رحم، خانواده بزرگ خارپشت ها چند تن از افراد خود را از دست داد. خار پشت ها دور هم جمع شده بودند، با هم غصه می خوردند، با هم گریه می کردند و با هم به فکر چاره افتادند. همین جا بود که اولین جرقه گرم شدن در ذهنشان جان گرفت! خار پشت ها با هم اندیشیدند و دنیایی از افکار جدید را ساختند. در نهایت تصمیم گرفتند آن قدر به هم نزدیک شوند تا گرمای وجودشان، بر سرمای زمانه غلبه کند . به هم نزدیک شدند، نزدیک و نزدیک تر، بزرگ ترها کوچکتر ها را حلقه کردند و افراد پر سن و سال هم مرکز این حلقه ها شدند. خار پشت ها آن قدر به هم نزدیک شدند که از فشار خارهای همدیگر زخم های عمیقی بر جانشان نشست زخم هایی که تا بهبودش باید مدت طولانی صبر می کردند. آنها عهد کرده بودند که هر چه پیش آمد این حلقه ها را پاره نکنند! بدین ترتیب نسلشان باقی ماند و این حکایت از دوران سرد سرما همچنان به یادگار مانده است. سرما خجالت زده از اینکه نتوانسته بود خارپشت ها را مغلوب خود کند، رفت ، رفت و یک بهار زیبا را به آنها هدیه داد. بله فرزندانم انچه خارپشت ها و قصه آنها را ماندگار کرد ، خارهایشان نبود ! بلکه پایداری بر عهد، تحمل زخم ها و نگسستن حلقه ها بود. وانت توقف کرد! پدر صدا زد پیاده شوید.همگی بدون احساس سرما یکی یکی از وانت پیاده شدند. مادرهم آرام به مادر بزرگ و پدر بزرگ کمک کرد تا از جلوی وانت پیاده شوند. همه در حالی که از شنیدن حکایت خار پشت ها خوشحال بودند به زیارت رفتند. و این مادر بود که با خود می اندیشیدید آیا فرزندانش …. @ala_allah
📝حکایت_گوسفند_مفت_خور کره خری از مادرش پرسید: این کجای انصاف است که ما با کلی سختی و مشقت ، یونجه را از مزرعه به خانه حمل می کنیم، در حالی که گل های یونجه را گوسفند میخورد و ته مانده آن را به ما می دهند...؟! گوسفند آنچنان به حرص و ولع گلهای یونجه را می خورد که صدای خرت خرت آن و حسرت یکبار خوردن گل یونجه، ما را می کشد... خر به فرزندش گفت: صبر داشته باش و عاقبت این کار را ببین... بعد از مدتی سر گوسفند را بریدند... گوسفند در حالیکه جان می داد، صدای غرغرش همه جا پیچیده بود... خر به فرزندش گفت: کسی که یونجه های مفت را با صدای خرت خرت می خورد، عاقبت همینطور هم غر غر می کند! هرکسی حاصل دسترنج دیگران را مفت میخورد باید نگران عواقبش هم باشد.. @ala_allah
زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می‌ گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می‌گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گو‍ژپشت از آنجا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: «هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمی گردد.» این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می‌آورد. نمی‌دانم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته‌های مرد گو‍ژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می‌کرد، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می‌رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژپشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه‌ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت:«این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری » وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره‌اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می ‌دهیم به ما باز می گردند ‌ @ala_allah
✍️پادشاهی بر نقاش دربار دستور داد چهره او نقاشی کند تا بر بالای سر تخت‌اش آن را نصب کند. نقاش چند بار تمثال شاه کشید ولی سلطان آن را پسند نکرد و امر کرد برخی خال و چروک از رخسارش بردارد و ابرو و پلک شاه ترمیم کند تا قدری زیباترش سازد. شاه آن اندازه بر نقاش خشم و ایراد گرفت تا این که نقاشی جمال سلطان تمام شد و سلطان آن را پسند کرد. روزی یکی از سفرای کشورهای همسایه به دربار سلطان تشرّف جست. به ناگاه چشم‌اش به عکس شاه که بسیار زیباتر از او بود چون افتاد، سؤال کرد: آیا این عکس شماست یا پدر بزرگوارتان؟ سلطان برخاست و گفت: کدام زیباتر است؟ یعنی عکس من یا خودم؟! و با این جمله به نوعی خواست در گفتن پاسخ سفیر تواضع کرده باشد. سفیر گفت: خودتان زیباتر از عکس‌تان هستید. سلطان را خشم آمد و نقاش را احضار و چوب زد. گفت: مردک من گفتم تمثال مرا بکش، اما تو تصویری کشیده‌ای که من از آن زیباترم؟!!! نقاش گفت: سلطان من! آن سفیر نظر خودش را گفته، باور کنید اگر بیش از این زیبای‌تان کنم، شباهت‌اش مطلق به شما از دست می‌دهد و دیگر کسی نمی‌داند شما هستید... پادشاه را سخن نقاش در گوش نرفت و نقاش تمثال را عوض و زیباتر از قبل کشید... طوری که اصلا شبیه شاه نشد. پسر سلطان که بسیار تیزتر از پدر بود این اتفاقات را شاهد بود. سلطان در جوانی بیمار شد و از دنیا رفت و تخت به فرزندش رسید. سلطان جدید ،نقاش را احضار کرد تا تمثال او تصویر کند. در ابتدا امر کرد تمثال من، از من زشت‌تر تصویر کن. نقاش علت را سؤال کرد. شاه جوان گفت: من مانند پدرم فکر نمی‌کنم، مرا طوری تصویر کن که اگر کسی تصویر مرا دید خودم را نشان دهد و بگوید خودش از تصویرش بهتر است. برعکس پدرم که چنان مغرور بود که می‌خواست تصویرش از خودش بهتر باشد. این داستان برای آن ذکر کردم که بدانیم جلوت و ظاهر خود را که مردم می‌بینند اگر بهتر از درون و باطن‌مان بر آنان نشان دهیم زمان دیدن خودمان، دیگر دنبال خود ما نخواهند گشت و دنبال آن جلوتی خواهند بود که دیده‌اند و ما نبوده‌ایم؛ پس دیدن ما لطفی از ما بر آنان نخواهد داشت. مثال، اگر کسی عالمی را ببیند که گرسنه‌ای را طعام می‌دهد چنان متحیر نشده و جذب او نمی‌شود که قمارباز شهر را ببیند به گرسنه‌ای نان می‌دهد. چون عکس قمارباز زشت‌تر از خود او در چشم مردم تصویر شده است. پس همیشه سعی کنیم جلوت و ظاهرمان چند گام عقب تر از خلوت و درون مان در بین مردم نمود پیدا کند. برای همین طبق حدیث اولیاء الله از شهره شدن در هراس هستند و چون شهره شدند از آن محل دور می شوند. ✨📖✨فلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ ۖ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ (32 - نجم) ⚡️پس خودستايی نكنيد چرا كه او پرهيزگاران را بهتر می‌شناسد. @ala_allah
✅نگین ماندگار 🦋پادشاهی نگین انگشتری داشت که می خواست روی آن نقشی ماندگار بگذارد که در روزهای غم افسرده نشود و نا امیدی به سراغش نیاید و به خاطر داشته باشد بعد از هر رنج و دردی، درسی نهفته است و در هنگام شادی که موجب امید و انرژی است، گرفتار غرور نشود و خدا را از یاد نبرد. تمام دانشمندان اندیشیدند اما فکرشان به جایی نرسید تا اینکه یک فرد فقیری آمد و گفت روی نگین فقط یک جمله بنویسید که یادآور هر دو زمان باشد. جمله این بود: این نیز بگذرد! پادشاهی دُر ثمینی داشت بهر انگشتری نگینی داشت خواست نقشی باشدش دو ثمر هر زمان که افکند به نقش نظر گاه شادی نگیردش غفلت گاه اندوه نبایدش محنت هر چه فرزانه بود در ایام کرد اندیشه ای ولی همه خام ژنده پوشی پدید شده آن دم گفت: بنگار« بگذرد این هم» @ala_allah
✍پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد. پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد. پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده. پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت. پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم. پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت. پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟ @ala_allah
✍ سزای رقابت در تفاخر 🔹در شهری دو تاجر بودند که مال‌التجاره فراوانی داشتند و آوازه‌شان در شهر پیچیده بود. بخشی از مردم تاجر اول را ثروتمند اول شهر و برخی دومی را ثروتمند اول شهر می‌دانستند، چون ثروت هر دو برابری می‌کرد. 🔸وقتی عروسی پسر تاجر اول شد او برای به‌رخ‌کشیدن ثروت و استعلای خود دستور داد سه اسب زین کردند؛ یکی برای عروس، دیگری برای داماد و سومی برای خودش. 🔹سُم اسب‌ها را روکشی ضخیم از طلا زدند و در منزل عروس حاضرشان ساختند و آوازه‌اش در شهر پخش شد. 🔸زمانی که اسب‌ها از منزل عروس به‌سمت منزل داماد حرکت کردند مردم پشت‌سر اسب‌ها راه افتادند تا از تکه‌های طلا که در برخورد سُم اسب‌ها در سنگ‌فرش کوچه به‌جای می‌ماند، بردارند. 🔹از همه شهر برای جمع‌کردن طلا در بیرون خانه عروس جمع شده بودند و تا منزل داماد مردم پشت اسب‌ها می‌دویدند و بر خاک می‌افتادند. 🔸با این حرکت تاجر اول، تاجر دوم در فکر فرورفت که او باید برای عروس خود چه کار جدید و بدیع انجام دهد که مردم شهر ثروت او را بیشتر بدانند. 🔹پس تصمیم گرفت در عروسی پسرش فیل بزرگی از هندوستان بیاورد تا مردم شهر که هرگز فیل ندیده بودند و نمی‌دانستند فیل چیست برای تماشای فیل در عروسی او جمع شوند. 🔸تاجر دوم فیل بزرگی را سفارش داد و آوردند. ولی او نمی‌دانست که فیل حیوان خاصی است و فیل‌بان باید کنار او باشد تا کسی او را عصبانی نکند. او نمی‌دانست فیل به‌شدت به آتش حساس است. 🔹آن زمان اطرافیان برای مشارکت در شادی داماد در پشت‌بام آتش می‌افروختند. وقتی عروس را سوار جهاز فیل کردند تا به منزل داماد بیاورند شعله‌ای از آن آتش در کوچه بر گوش فیل افتاد. 🔸فیل در آن حال با صدای مهیبی رَم کرد و پای بر زمین کوبید و از کوچه فرار کرد. زیر پای خود زنان و کودکان بسیاری را لگدمال و خانه‌های خشتی و گِلی بسیاری را فروریخت و عروسی شهر را به عزا تبدیل کرد. 💢آری! این است سزای رقابت در تفاخر اموال در بین خلایق. 🔅اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ؛ بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزون‌جويى در اموال و فرزندان است. (حدید:۲٠) @ala_allah