برای مرزدارانمون و سربازانمون تکرار کنیم:
✨ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُم فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ.
به نیت کور شدن چشم دشمن و خطا رفتن تیرهاشون بخونیم:
✨ وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ.
برای به هدف اصابت کردن تیر سربازان جبهه مقاومت بخونیم:
✨ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ.
@alaahde
شد بیست و هشت روز.
بیست و هشت روز از ساعت ٩:۴٠ دقیقه صبح منحوسترین شنبه میگذرد. بیست و هشت روز از شروع جنگ میگذرد. بیست و هشت روز از شهادت عزيزِ دلِ ایران میگذرد.
بیست و هشت روز است که روز و شبمان قاطی شده، در خانههایمان فقط صدای اخبار میپیچد، در دید و بازدید عید فقط صحبت از جنگ است. بیست و هشت روز است که ما بدون شما زندگی میکنیم. راستش من هیچگاه به نبودنتان فکر هم نمیکردم چه برسد به اینکه بخواهم زندگیاش کنم. این غم برای من بسیار سنگین است. لحظات زیادی از روزم را، حتی هنگامیکه غرق در کارم با فکر شما میگذرانم، در این بیست و هشت روز خیلی با شما صحبت کردم، درد و دلهای زیادی داشتم. میدانید، دیگر در برابر صدای جنگندهها دارم بیحس میشوم، دروغ چرا قبلاها خیلی میترسیدم از صدایشان ولی اینروزها خب کمی کمتر میترسم. چيزي که مرا میترساند این رکود و فرسایش بیست و هشت روزه زندگیست. دقیقا از فردای همان روزِ منحوس، با گریه کتاب میخواندم، چندین بار مستند نمایشگاه کتابتان را دیدم و اسامی کتابها را یادداشت کردم تا یادم نرود که بخوانمشان. خب شما سفارش کرده بودید، ما هم گوش به فرمانیم. ولی آقا، اینکه با چشمان خیس زل بزنی به صفحات کتاب و تاری چشمها اجازه ندهد کلمات را ببینی حس بسیار بدیست. اینکه با یک چراغ قوه کمنور در این ظلماتِ زندگی به دنبال روزنهای از نور بگردی خیلی حس بدیست. آقایِ عزیزم، بیست و هشت روز است که من به دیوارهایِ بلندِ چاهِ نفسانیام چنگ میزنم تا بتوانم خودم را بالا بکشم، تا خودم را پیدا کنم. ولی نیاز دارم به یک ریسمان، نه، به یک دست مهربان، تا دستگیرم شود، تا مرا بالا بکشد. من در این ظلماتِ جنگ و بیداد، بیش از پیش درونم را پالایش میکنم. این بیست و هشت روز و این مصیبتهای بزرگ، همانقدر که تابش نور در چراغ قوه بیجانم را شدت بخشیده، هزار برابر بیشتر سردرگمم کرده. در این جنگِ من با من، در این بیخوابیها و آشفتگیها، آن صوت زیبا و دلنشین شماست که قرار را روانهٔ دلِ بیقرارم میکند، همان صوتی که میگویید: «إنَّ مَعِیَ رَبّیِ...»
@alaahde
روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:
هواپیمای ۷۰۰میلیون دلاری E-3 معروف به آواکس که برای مصون ماندن از حملات دلاورمردان نیروی دریایی و هوافضای سپاه درحال فرار کردن بود، توسط پرنده بدون سرنشین ۲۰هزار دلاری یعنی شاهد ۱۳۶ شکار شد که نهتنها این پرنده غولپیکر و گرانقیمت، بلکه دیگر پرندههای اطراف نیز آسیب جدی دیدند.
الله اکبر🇮🇷✋🏻
@alaahde
آدمها تمامشان عزیز و محترمند ولی برخی جور دیگری عزیزتر و محترمتر. بهگونهای که هربار دیدن تصویرشان یک ذوق بزرگ در دل ایجاد میکند و با شنیدن صدایشان در دل میگوییم: خدایا حافظ و نگهبان این آدمهای عزیز باش.
آدمهایی که برای من جور دیگر عزیز و محترمند از خرداد ماه امسال که نه از دیماه ١٣٩٨ یکی یکی دارند به دیدار حق تعالی میشتابند و شهید میشوند. خب با هربار شنیدن این خبرها قلبم به درد میآید و سنگ سفتی که در گلو دارم، هر روز سنگینتر و بزرگتر میشود. هیچگاه یادم نمیرود صبح ١٣ دیماه را، یا صبح ٣٠ اردیبهشت ماه را، یا صبح ٢٣ خرداد را، یا صبح ١٠ اسفند را، یا صبح امروز ١٠ فروردین ماه را. در تمام این صبحها به محض بیداری، خبر شهادت آدمهای یکجور دیگر عزیز را شنیدم. از صبحها متنفرم. حتی خبر فوت دوتن از آشناهایم را هم صبح شنیدم. صبحها دیگر برایم جذاب نیستند، دقیقا از آن صبح دیماه منحوس که داغش هنوز کمر شکن است، دیگر از صبحها خوشم نیامد.
امروز صبح هم خبری که آرزوی تکذیبش را داشتم، تایید شد. پاسدار تنگسیری، عزیزی که در راهیان نور، هنگامیکه سوار لنج سپاه شدیم، بیمقدمه و خیلی یهویی از آن اتاقک فرماندهی خارج شد و بعد از آن که با همکارانش کمی صحبت کرد، دو سه پله پایینتر آمد، کلاه و عینک آفتایاش را برداشت، ميکروفن را بهدست گرفت و با آن صدای خاصی که من همیشه از تلوزیون شنیده بودم، به ما سلام و خوشآمد گفت. هیچگاه یادم نمیرود چقدر خوشحال شدم از دیدنش، از شنیدن صدایش، از کلام نافذش هنگامیکه میگفت «مگر اینکه من و بردارانم در سپاه دیگر نباشیم که دست دشمن به خواهرانمان، زنان سرزمینمان و دخترهای عزیزمان برسد». راستش را بخواهی دریابان تنگسیری عزیز، ما زنان و دختران ایرانِ جان هم تا زمانیکه زندهایم اجازه نخواهیم داد خون شما پایمال شود و راهتان را در سربلندی کشور ادامه خواهیم داد.
@alaahde
هدایت شده از کانال عطیه شاپوری🌱
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام نظامی همسر شهید
امیر عبدالرحیم موسوی:
سلام فرمانده قلب من
شما همیشه بعد از ماموریت
میومدی خونه، حالا اینجا چیکار میکنی!؟😭♥️
🌏 كانال #عطيه_شاپورى
🆔: @atieh_shapouri
نمیدانم چندمین بار است که دارم مینویسم و پاک میکنم، میدانم که باید چیزی بنویسم ولی دست و دلم میلرزد. آقا شد چهل روز... چهل روز است ما بدون شما نفس میکشیم، چهل روز است که همچون دیوانه ای در کوچه و خیابان ها به دنبال شما میگردیم. چقدر قدر ندانستیم بودنتان را، چقدر زود یتیم شدیم...
دیگر نمیدانم گریه کنم، قوی باشم، با زانو بر زمین بیوفتم یا هرجور شده خودم را جمع و جور کنم و زندگی را بگذرانم. چهل روز است که صبحها از خواب بیدار میشوم، زندگی میکنم، درس میخوانم، کلاس میروم، بگو و بخند میکنم ولی شب که میشود... امان از شب ها... شبها از چهل روز پیش تاکنون خیلی طولانیتر و تاریکتر شدند. آنقدر تاریک که حتی نور ماه هم کمی از آن ظلمات کم نمیکند. یک چیز درگوشی بگویم، گاهی حتی روزها هم برایم تاریک میشوند، روزهایی مثل ٢٣ رمضان و دیدار با شعرا، مثل ١۵ اسفند و درختکاری، مثل عید نوروز و پیام تبریک، مثل عید فطر و نماز عید... در تمام شبها و روزهای تاریک بغض وحشی کم مانده تا گلویم را بدرد، گاهی بغضم را با لقمه ای نان یا جرعهای آب قورت دادهام ولی گاهی از تحملم خارج میشود و زیر پتو، در اثنای کلاس و هرجای دیگری از فراقت اشک میریزم. اما در پس تمام این بغضها تنها یک چیز مرا آرام میکند و آن یادآوری این است که من شاگرد مکتب شمایم، من در زمان شما و با اصول شما بزرگ شدهام و از عمق جانم میدانم که شما، ما را برای چنین روزهایی و حتی بدتر از اینها آماده کردهاید و مطمئنم عشق شما و آموزههایتان روشنای راه ما خواهد شد...
@alaahde