من اهلِ دل و چایِ حل و لعلِ نگارم ؛
تو اهل شب و شعر سپید و لب ِ سیگار ،
من پنجرهای رو به غزل خواجهی شیراز
تو سخت پر از خشتی و مانند به دیوار
به اون دختر یا پسری که
موقع راه رفتن سرش پایینِ
نگید کفشاتو نگاه میکنی
اونا قبل از کفشاشون
یه نگاه به قامت
یه نگاه به آخرت
یه نگاه به عاقبت گناه
یه نگاه به غربت امام زمان
یه نگاه به قرآن
انداختن ...
با خودشون دو دو تا چار تا کردن
دیدن نه ؛ نمیارزه بابا ...
نگاه به نامحرم به اشکِ
امام زمان نمیارزه ...