خاک ِپای ِسگانت ، روی چشم ِنوکر ؛ روزیمو میگیرم از علامت ِشهپر ؛ آرزومه بمیرم شب ِنهم آخر [ حضرت ِدلو دلبر ]
زلزله نیست ، نترسید ! ابالفضل آمد .
پسر ِحیدرکرار به میدان آمد ..
آنچنان گردوغباری ، وسط ِمعرکه شد .
همه گفتند که ایوای علی باز آمد .