دومین دیدارمون پر از ذوق بود،
از اون ذوقهایی که نمیتونی
پنهونش کنی حتی اگه بخوای.
همون لحظههای اول،
خندهها زودتر از حرفها شروع شدن.
هیجان هنوز بود،
شاید حتی بیشتر از قبل،
اما قشنگتر؛ چون دیگه
فقط کنجکاوی نبود، یه جور
خوشحالیِ آشنا هم قاطیش شده بود.
دلم آروم نبود، اما حالم خوب بود.
انگار دیدن کسی که مدتها توی پیامها کنارم بوده، حالا واقعیتر از همیشه روبهروم
ایستاده بود. همهچیز پررنگ بود،
پر از انرژی و ذوق ...
و وسط همه این حس ها فقط یک چیز
واضح بود ؛دوستت دارم ریحون جان🫀🧸
با خودت مهربونتر باش عزیزم.
بیشتر آدمها اصلا نمیدونن دارن
چیکار میکنن، بعد تو بهخاطر
هر اشتباه کوچیکت واسه خودت دادگاه
تشکیل میدی و این منصفانه نیست.
بزرگسالی پر از تصمیماتیه که باید بگیرم،
مشکلاتی که باید حل کنم،
گرههایی که باید باز کنم
مسئولیتهایی که باید گردن بگیرم
و من برای هندل کردن تموم اینها
زیادی طفلکیام:)✨