اضطراب به شکلهای
مختلف داره من رو میبلعه.
مدام باید به خودم یادآوری کنم
که دندونات رو فشار نده
ناخنات رو کف دستت فرو نکن
شونههات رو صاف کن
پوست لبت رو نکن...
کاش بدنم آروم بگیره:)
اون قسمتی از من که یه زمانی
با ذوق بیدار میشد
خیلی وقته از بین رفته.
دیگه نه ذوق و شوقی مونده
نه دل و دماغی؛
هرچی هست فقط تکرار بیپایان رنج و غمه.
رفقا ازتون میخوام سر سفره افطار
برای یکی از عزیزترین های زندگیم دعا کنید
حال مساعدی ندارن:)