eitaa logo
الف دزفول
3.4هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
340 ویدیو
8 فایل
شهید آباد مجازی دزفول ارتباط با مدیر @alimojoudi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از الف دزفول
🌷🌷 فقط خاطره می ماند ❤️ روایت هایی از شهید عبدالمحمد خیرعلی مشاک زاده 🎥انتشار فیلم مصاحبه با شهید پس از 40 سال برای اولین بار ✍🏻🌹 روایت هایی از شهیدی که راه کمال را به سرعت طی کرد ✅اقتضای سن جوانی، شوخی و مزاح است. مزاح های شیرین که با چاشنی ادب و موقعیت شناسی همراه بود، خشکی کار نظامی را برطرف می کرد و لبخند دائمی او باعث رفع خستگی همراهان بود . 🔴عبدالمحمد دائما در حال رشد بود و به رشد اطرافیان هم کمک می کرد. یک پای ثابت مشارطه ها یا همان قول و قرار های معنوی، در گروهان؛ عبدالمحمد بود. 🔆 روایت هایی ناب از شهیدی که کمتر از او شنیده اید ✳️ روایت لحظه شهادت عبدالمحمد از زبان شاهدان عینی ⭕️✍🏻 مشروح روایات را به همراه فیلم مصاحبه با شهید در الف دزفول ببینید👇🏻🔻 🌎 https://alefdezful.com/riyd 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🌐https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc
🌹✍🏻 «روزهای رختشورخانه» بُرشی است از کتاب «عصمت» به نویسندگی «سرکار خانم سیده رقیه آذرنگ». در این فصل از کتاب «عصمت» که به روایت « حاجیه خانم فاطمه سلطان ملک » مادر بزرگوار شهیدان والامقام «عصمت و علیرضا پورانوری» است، به حضور این بانوی والامقام و تعداد زیادی از بانوان شهرستان دزفول در رختشورخانه بیمارستان کلانتری اندیمشک برای شستشوی لباس و پتوهای رزمندگان و شهدا و . . . اشاره شده است. «روزهای رختشورخانه» روایتی مستند از تلاش و تکاپو و ایثار بانوان دزفولی در آن حوض های خونین است. سطرهایی که بیانگر حقایق و رخدادهایی است که متاسفانه این روزها از تاریخ و وقایع بیمارستان کلانتری حذف گردیده است. ⭕️ روزهای رختشور خانه 4️⃣ قسمت چهارم روزها می‌گذشت و ما برای شستن لباس ‌رزمنده‌ها و ملحفه‌های بیمارستانی، سر از پا نمی‌شناختیم. یک روز به خانم حسین‌زاده گفتم: «آخه تو یه زن باردار، اونم دوقلو، با این وضعیت چطور می‌آی تا رخت‌شوی‌خونه. لطفاً از امروز دیگه همراهمون نیا.» خیلی دل‌خور شد و قبول نکرد. همان زمان با عملیات فتح‌المبین، همراه تعدادی از خانم‌ها از دم در مسجد لب خندق سوار شده بودیم و رفتیم سمت بیمارستان شهید کلانتری. غوغایی به پا شده بود. توی چادرهایی که از قبل تخت و تجهیزات پزشکی آماده شده بود، همه پر از رزمندۀ مجروح بود. مثل همیشه مشغول شستن لباس و ملحفه‌های خونی بودیم. خانم حسین‌زاده حین کار کردن داشت از خاطرات غسل دادن زنان و دخترانی که بر اثر حملۀ موشکی به دزفول شهید شده بودند، تعریف می‌کرد. این را که گفت، یاد عصمت و مرضیه افتادم. خیره شدم به حوض‌هایی، که از خون موج می‌زد. انگار دلم با این موج‌ها بالا و پایین می‌رفت. تا به خودم آمدم و خواستم صلوات بفرستم، خانم حسین‌زاده یک قرآن جیبی از توی لباس‌ها پیدا کرد. شانه و عطر جیبی هم بود. آورد نشانم داد. با خودم گفتم: «خدایا! صاحب این قرآن و این عطر و شانه الآن کجاست؟!... خدایا! خودت جوونای ما رو حفظ کن و دوباره به آغوش مادرا برگردون» آن‌ها را برد که به دفتر تحویل وسایل در بیمارستان بدهد. کمی بعد سراسیمه برگشت. دلم هوری ریخت. لباسی که دستم بود را توی حوض رها کردم و رفتم کنارش. داشت ریز ریز اشک می‌ریخت. بهش گفتم: «تو روخدا بهم بگو چی شده! دلم اذیت می‌شه این طوری می‌بینمت» دستم را گرفت و رفتیم سمت ساختمان بیمارستان. توی مسیر بهم گفت: «یکی از آشناهامون رو دیدم. بهم گفت که شوهرت(آقای قهرمانی) رو از منطقه آورد‌ن اینجا، مجروح شده» بهش دلداری دادم و ‌گفتم: «ان‌شاءالله که طوری نیست. تو فقط مراقب بچه‌های توی شکمت باش، خدای نکرده اتفاقی نیفته برات» بدو بدو رسیدیم دم در ورودی بیمارستان. اجازه ندادند برویم داخل ساختمان. کلی اصرار کردیم. باز هم اجازه ندادند. خانم حسین‌زاده دستش را نشانه رفت سمت رخت‌شوی‌خانه و گفت: «ما از خواهرای رخت‌شوی‌خونه‌ایم» ⬅️ ادامه دارد ⭕️مرور این مطلب در الف دزفول 👇🏻 🌎 https://alefdezful.com/jb25 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🆔 https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc ⭕️ صفحه اینستاگرام الف دزفول 🆔https://www.instagram.com/alefdezful/
هدایت شده از الف دزفول
🌷🌷 روایت دو برادر ، دو همراه ، دو همرزم ، دو شهید ، دو جاویدالاثر ❤️ روایت یک مادر چشم انتظار ✍🏻🌴 روایت ماجرایی که شاید در هشت سال دفاع مقدس نظیر و مشابهی ندارد ✍🏻🌹 روایت دو برادر که در یک عملیات به شهادت رسیدند و پیکرشان چهل و دو سال است که هوای شهر و دیار ندارد 🤲🏻🏴 روایت یک مادر که در چشم انتظاری ، چشم از جهان فرو بست 🎁به زودی در الف دزفول ⏳ منتظر باشید 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🌐https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc
هدایت شده از الف دزفول
1️⃣✍🏻 انتشار برای اولین بار در الف دزفول ❤️ اشک های ملارمضان 🎁✍🏻روایت هایی از شهید علیرضا ( حمید ) حویزی 🎥انتشار فیلم مصاحبه با شهید پس از 40 سال برای اولین بار ✅پدرش روبروی مسجد بازار قدیم مغازه داشت و حمید در اوقات فراغت خود، کنار پدر در مغازه کار می کرد. بخاطر صدای خوبی که داشت گاهی موذن مسجد هم می شد. موذن و مکبر مسجدی که امامت جماعت آن حضرت آیه الله قاضی “ره” بود، کم افتخاری نبود! خصوصا اگر رقیبت در اذان گفتن کسی باشد مثل« مُلا رمضان !» 🔴در عمليات بستان از ناحيه بازو و پهلو مجروح شد و همچنين در عمليات بيت المقدس با اصابت تركش به دستش تا مدت زیادی نمی توانست از دستش درست استفاده کند. 🔆در دوران آموزشی وقتی که مربی غواصی آقای کریم علیزاده به همه غواصان گفت باید از یک ارتفاع بلند حدود پانزده متری از بالادست رودخانه دز به داخل آب بپرید و این آزمایشی برایی سنجش جرأت و جسارت شماست ، وقتی که اکثریت بچه‌ها یکبار با پا بداخل آب پریدند، این حمید حویزی و البته حسین انجیری زاده (شهید) بودند که برای بار دوم و این بار به زیبایی و شجاعت هر چه تمام تر بصورت شیرجه با سر با آن ارتفاع بلند بداخل آب پریدند و همه ما را متعجب کردند. ⭕️✍🏻 مشروح روایات را به همراه فیلم مصاحبه با شهید در الف دزفول ببینید👇🏻🔻 🌎https://alefdezful.com/vz26 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🌐https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc
🎁تنها کاری مقبول است که خالصاً لِوجه الله باشد ✍🏻انتشار دستنوشته هایی از شهید روح الله سوزنگر به مناسبت سالروز شهادتش 🌷با اینکه فوق لیسانس داشت و استاد دانشگاه بود، اما حتی بچه دبستانی های مسجد را هم تحویل می گرفت. 🌴امسال بیست وهفتمین سالی است که او دیگر نیست. شهیدی که هیچگاه پرونده شهادت دنیایی برایش تشکیل نشد. چون آن روزها هنوز کمتر کسی بود که به واسطه ی عوارض شیمیایی ، آسمانی شود و هنوز کمتر کسی می دانست چه درد و رنجی در انتظار برخی از بچه هایی است که شیمیایی شده اند. 🔅❤️امروز یکی از دستنوشته های او را برای اولین بار منتشر می کنم. حرف های ظریف، گفتار عمیق و معرفت بالایی در این واژه ها موج می زند. ✅👇🏼👇🏼 الف دزفول را ببینید 👇🏼👇🏼👇🏼 🌐https://alefdezful.com/y313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🌐https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc
🌹✍🏻 «روزهای رختشورخانه» بُرشی است از کتاب «عصمت» به نویسندگی «سرکار خانم سیده رقیه آذرنگ». در این فصل از کتاب «عصمت» که به روایت « حاجیه خانم فاطمه سلطان ملک » مادر بزرگوار شهیدان والامقام «عصمت و علیرضا پورانوری» است، به حضور این بانوی والامقام و تعداد زیادی از بانوان شهرستان دزفول در رختشورخانه بیمارستان کلانتری اندیمشک برای شستشوی لباس و پتوهای رزمندگان و شهدا و . . . اشاره شده است. «روزهای رختشورخانه» روایتی مستند از تلاش و تکاپو و ایثار بانوان دزفولی در آن حوض های خونین است. سطرهایی که بیانگر حقایق و رخدادهایی است که متاسفانه این روزها از تاریخ و وقایع بیمارستان کلانتری حذف گردیده است. ⭕️ روزهای رختشور خانه 5️⃣ قسمت پنجم تا این را شنیدند، در ورودی را باز کردند و ما با عجله رفتیم سمت پذیرش. مشخصات شوهرش را از ما پرسیدند و اتاقی که بستری شده بود را نشانمان دادند. شوهرش خیلی زخمی شده و ترکش خورده بود. خانم حسین‌زاده شرایط جسمانی همسرش را از پرستارها پرسید. با اینکه حال و روزش مساعد نبود، خیلی زود از ماندن کنار همسرش دل کند و او را با آن همه وابستگی‌ای که بینشان بود، به خدا سپرد. به من گفت: «بدو بریم سمت رخت‌شوی‌خونه. هنوز کلی لباس و پتو هست.» دوباره برگشتیم رخت‌شوی‌خانه و مشغول شدیم. وقتی حمله یا عملیاتی بود، باید می‌رفتیم رخت‌شوی‌خانه؛ چون تعداد شهدا زیاد بود. می‌گفتند: «بیمارستان مکان تخلیۀ شهدا شده» مثل عملیات فتح المبین که پشت سر هم شهید و مجروح می‌آوردند، در این عملیات خیلی از بچه‌های رزمندۀ دزفول به شهادت رسیدند. گاهی ما در آنجا اسامی شهدایی از دوستان یا آشنایانمان را که می‌شنیدیم، اشک امانمان نمی‌داد. گاهی هم خانواده‌های شهدا کنارمان بودند و وقتی اسامی شهدایشان را می‌شنیدند، شروع می‌کردند به سر و سینه زدن. بقیۀ خانم‌ها هم همراهی می‌کردند و در ماتمشان شریک می‌شدند، اشک می‌ریختند و نوحه می‌خواندند: «این گل پرپر از کجا آمده؟/ از سفر کرب و بلا آمده» حتی گاهی از اُسرای مجروح عراقی هم برای مداوا به بیمارستان می‌آوردند و حجم کار سنگین‌تر می‌شد. پتوها و ملحفه‌ها پشته‌پشته روی هم جمع می‌شد. حین کار کردن، از تعاونی سپاه دزفول برایمان کمپوت و کلوچه می‌آوردند، ولی من لب نمی‌زدم. اگر حتی تشنه بودم، تحمل می‌کردم تا به خانه برسم و آب بنوشم. با دیدن آن همه لباس خونی و آن همه جوان رشید که داشتند برای امنیت ما جان می‌دادند، دلم نمی‌آمد قطره‌ای آب از گلویم پایین برود. یک روز مشغول شستن بودیم، که صدای فریاد یکی از خانم‌های دزفولی با چهره‌ای سبزه، قدبلند و لاغر‌اندام، که از دم در مسجد هر روز صبح همراهمان می‌آمد، بلند شد، در حالی که یک پلاک و یک لباس، که نام پسرش روی آن نوشته شده بود را وسط حوضی که تا زانو توی آب و خون بودیم بالا گرفته بود. آن‌قدر بی‌تابی کرد، که موج‌های آب به همراه لباس‌ها و تکان پاهای خانم‌هایی که به سمتش می‌دویدند، به این طرف و آن طرف دیواره‌های حوض می‌کوبید. ⬅️ ادامه دارد ⭕️مرور این مطلب در الف دزفول 👇🏻 🌎 https://alefdezful.com/jb25 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✅ «الف دزفول» اولین رسانه تخصصی مقاومت و پایداری شهرستان دزفول 🌐www.alefdezful.com ✴️لینک عضویت کانال ایتا الف دزفول👇🏻 🆔 https://eitaa.com/joinchat/349503489C0f4d7935fc ⭕️ صفحه اینستاگرام الف دزفول 🆔https://www.instagram.com/alefdezful/