#داستان_شب
#قسمت_اول
(مناسب برای کودکان ۶ سال به بالا)
سالها پیش در سرزمینی دور، در نزدیکی شهری به نام «یَثرِب» (نام قدیمی شهر مدینه)، هفت قلعه ی مستحکم🏰، در دل کوه ها و روی قلّه های خیبر وجود داشت⛰. دیوارهای هفت قلعه آنقدر بلند بود که به آسمان میرسید. بزرگترین و قوی ترین قلعه، «قَموص» نام داشت که دروازهاش از آهنِ سخت ساخته شده بود؛ آنقدر سنگین که چهل مرد قوی هم نمیتوانستند آن را تکان دهند!
این قلعهها متعلق به گروهی از یهودیان ستمگر بود که با مسلمانانِ یثرب عهد بسته بودند تا آنها را اذیت نکنند و در کنار آنها، تا همیشه با صلح زندگی کنند؛ ولی یهودیان هیچگاه پای قول خود نماندند؛ بارها و بارها با دشمن مسلمان ها هم پیمان شدند و نقشه نابودی پیامبر و مسلمانان را میکشیدند🙁.
این ۷ قلعه تبدیل به مکانی شده بود که در آن نقشه های جنگ میریختند. پس پیامبر تصمیم گرفت تا ۷ قلعه را فتح کند و نقشه های آنها را نقشه بر آب کند💪.
سپاه پیامبر پس از چند روز به ۷ قلعه رسیدند، اما یهودیان به جای آنکه با مسلمانان رو در رو شوند، به چند دلیل درون قلعه ها رفتند و دروازههای قلعه را محکم بستند: آنها به خاطر دژهای بلند و استوار خود که در میان قله کوهها بود، و آب و غذای فراوانی که در قلعه وجود داشت🍗🍚، فکر میکردند چند سالی میتوانند همانجا بمانند و زندگی کنند.
چندروزی گذشت. یهودی ها که دیدند سپاه مسلمانان پشت در قلعه ها، منتظر نشسته اند و ترسی از مبارزه ندارند، کم کم ترسیدند. بین افراد توی قلعه ی اول، اختلاف نظر افتاده و بعضی ها میخواهند قلعه را ترک کنند. همین که ترس در دل یهودی ها زیاد شد، مسلمانان توانستند آنها را شکست دهند و اولین قلعه را فتح کنند🏳.
قلعه ها یکی پس از دیگری فتح شدند و نوبت به قَموص رسید که محکم ترین قلعه بود.
مسلمان ها یکی پس از دیگری میرفتند برای باز کردن دروازه و فتح قلعه، اما دروازه حتی یک خراش کوچک هم برنمیداشت! هرچه قویتر حمله میکردند، سربازان دشمن از بالای دیوارها سنگ و تیر میریختند و آنها مجبور به عقبنشینی میشدند. تا اینکه پیامبر (ص) به یارانشان فرمودند:
«فردا پرچم سپاه را به دست کسی میدهم که خدا و من او را دوست داریم و خداوند به دست او قلعه را فتح خواهد کرد. او کسی است که هرگز از میدان جنگ فرار نمیکند.»
فردا صبح، همه منتظر بودند تا ببینند چه کسی پرچم سپاه را به دست میگیرد؟....🏳🚩
#تربیت_حماسی
🚩 هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر سلام الله علیه
https://eitaa.com/joinchat/3463971883C6326821d72
#داستان_شب
#قسمت_دوم
(مناسب کودکان ۶ سال به بالا)
فردا صبح، همه منتظر بودند تا ببینند چه کسی پرچم سپاه را به دست میگیرد؟!
پیامبر به سمت علی (علیه السلام) رفت. همه تعجب کردند😧؛ چرا که چشمان علی (علیه السلام) بیمار بود و به شدت درد میکرد. پیامبر با معجزه ای، چشمان علی را درمان کرد و ناگهان... چشمان علی (علیه السلام) مانند دو ستاره درخشان شد! گویی هرگز دردی در آنها نبوده است!💫
علی (ع) پرچم را به دست گرفت و مانند تندبادی به سوی قلعه دوید. سربازان دشمن از بالای دیوار فریاد زدند:
«باز هم یکی دیگر آمد! این یکی هم مثل بقیه فرار خواهد کرد!»😏
اما این بار اتفاقی متفاوت افتاد...!
علی (ع) در برابر دروازه ایستاد. رییس قلعه برای مبارزه جلو آمد تا نگذارد قلعه به دست مسلمانان بیفتد. علی که از شجاع ترین یاران پیامبر بود، بدون هیچ ترسی جلو رفت، اما هنگام مبارزه، رییس قلعه توانست سپر علی را به زمین بیندازد. همه ترسیدند! فکر کردند که نکند علی بترسد یا در مبارزه شکست بخورد؟!😲
اما ناگهان، دستهای علی مانند بالهای عقاب نیرو گرفت!🦅 با یک حرکت سریع، دروازه آهنین را از جای خود کند تا از آن به جای سپر استفاده کند! صدای مهیبی در سراسر میدان پیچید. رییس قلعه نمیتوانست باور کند که درب آهنین قلعه قموص، مانند یک برگه ی کاغذ در دستان علی جا به جا میشود!
اینجا بود که سپاه اسلام فریاد زد:
«اللهاکبر! علی (ع) پیروز شد!»🎉
با کنده شدن در قلعه قموص، یهودی ها فهمیدند که مستحکم تمرین قلعه شان از دست رفته، و دیگر جنگ را باخته اند؛ و این شد که تمام قلعه ها به دست مسلمانان فتح شد. پس از مبارزهی علی (علیه السلام)، وقتی مردم خواستند در قلعه را سر جای خودش برگردانند، هر چه کردند نتوانستند آن را تکان دهند؛ تا آنکه ۴۰ مرد جمع شدند و همگی با کمک هم، در خیبر را بلند کردند.
مسلمانان وارد قلعه شدند، اما به کسی آسیب نرساندند. آنها گنجینههای ظالمان را میان مردم تقسیم کردند و صلح را به خیبر بازگرداندند. مردم خیبر از پیامبر درخواست کردند تا اجازه دهد در زمینهای خیبر به کار پرورش نخل که در آن مهارت داشتند، ادامه دهند و در عوض، نیمی از محصولات را به مسلمانان بدهند؛پیامبر(ص) نیز درخواست آنها را قبول کرد و به شرط این که دیگر پیمانشکنی نکنند، به آنها امان داد.🏳🚩
🚩 هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر سلام الله علیه
https://eitaa.com/joinchat/3463971883C6326821d72
#داستان_شب
#مباهله
#قسمت_اول
یکی بود، یکی نبود..
سالها پیش، قبل از اینکه حتی پدربزرگ ها و مادربزرگ های شما بچه ها به دنیا اومده باشن، یعنی اون موقع ها که پیامبر ما، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و نزدیکانشون در شهر مدینه زندگی میکردن، سرزمین های دور و نزدیکی روی کره زمین🌍 وجود داشتن که هنوز با پیامبر و دین اسلام آشنا نشده بودن.
هنوز خبر نداشتن که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از طرف خداوند دینی رو آورده که به آدما یاد میده چطور باید در کنار هم زندگی کنن تا خوشبخت و خوشحال باشن...
به همین خاطر بود که پیامبر تصمیم گرفت برای حاکمان مختلف نامه بنویسه و دین اسلام رو به اونها معرفی کنه. یکی از این سرزمین ها، «نَجران» بود که مردمش پیرو دین مسیحی بودن⛪️.
پیامبر در یک نامه، دینش رو برای مسیحیان این سرزمین معرفی کرد و مردم رو دعوت کرد تا از این به بعد، از اسلام پیروی کنن و خدا رو عبادت کنن🕋.
وقتی نامه به دست مسیحی ها رسید، با خودشون گفتن که نمیشه با خواندن یک نامه بفهمیم پیامبر درست میگه یا نه، پس باید به شهر مدینه بریم و با پیامبر دیدار کنیم. پس بار سفر بستن و آماده شدن.
بعد از اینکه از سرزمین ها عبور کردن و به شهر مدینه رسیدن، توی مسجدی که تو شهر مدینه قرار داشت، با پیامبر صحبت کردن، پیامبر هم خودش رو معرفی کرد و به اونها گفت :«پیامبر شما مسیحیان، یعنی حضرت عیسی(علیه السلام) یکی از بنده های خیلی خوب خداست، ولی خداوند اینطور خواسته که من، راه حضرت عیسی رو ادامه بدم و تمام مردم روی کره زمین هم از این به بعد از من پیروی کنن و حرفهای منو گوش بدن.»
اما بچه ها، مسیحی ها بعد از شنیدن حرفهای پیامبر، نتونستن بپذیرن که مسلمون بشن و دینشون عوض بشه. هرچه پیامبر گفتن و گفتن، فایده نداشت. از پیامبر اصرار بود و از مسیحی ها انکار...😕
پس پیامبر و مسیحی ها یه قرار گذاشتن! قرار گذاشتن که با هم «مباهله» کنن..
حالا مباهله یعنی چی؟!
🚩 هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر سلام الله علیه
https://eitaa.com/joinchat/3463971883C6326821d72
#داستان_شب
#مباهله
#قسمت_دوم
بچه ها در زمان های قدیم، رسم بوده که اگر دو گروه از آدما باهم راجع به یه قضیه صحبت کردن، اما نتونستن همدیگرو قانع کنن، و هر گروه میگفت حرف من درسته و حرف تو درست نیست، تصمیم میگرفتن که هر کدوم از اون گروهها، از خدا درخواست کنه و دعا کنه تا گروه راستگو مشخص و پیروز بشه و گروهی که دروغ میگفته، پیروز نشه و رسوا بشه..
مسیحی ها قبول کردن که با پیامبر مباهله کنن، یعنی هم مسیحی ها و هم پیامبر اسلام، هر کدوم دعا کنن و از خدای دین خودشون درخواست کنن تا راستگو بودنشون مشخص بشه🕋 ⛪️
اون ها با هم قرار گذاشتن که صبح فردا، در صحرا دور هم جمع بشن، و دعا کنن. اما یه شرط داشت🧐:
هر کسی باید بهترین افراد گروه خودش رو برای دعا کردن میاورد، مثلا پیامبر باید از بین خانم ها، بهترین زن رو همراه خودش می آورد تا دعا کنه، یا از بین دوستها و یارانش، کسی رو می آورد که از همه بیشتر دوستش داشته باشه و خدا دعاش رو مستجاب کنه.
صبح فردا شد و مسیحیا منتظر پیامبر و گروهش بودن. بزرگان مسیحی پیش خودشون میگفتن :«اگه پیامبر با آدمای قوی و جنگجویان و فرمانده های نظامی مدینه بیاد، یعنی آدم راستگویی نیست، چون لشکرکشی کرده تا ما حرفشو به زور قبول کنیم. ولی اگه بدون اینجور چیزا اومد یعنی آدم راستگوییه»
و بعله بچه ها! وقتی پیامبر از دور داشت میومد، همه با تعجب😲 دیدن که پیامبر با چهار نفر بیشتر نیومده!
پیامبر، نوه شون حسین رو که اون موقع هنوز خیلی کوچولو بود توی بغل گرفته بود، و دستِ نوهی دیگه شون، حسن رو هم توی دستش گرفته بود و میومد، آخه حسن هم اون موقع ها یه پسربچه بود اندازه شما ها. پشت سر پیامبر هم دخترشون حضرت فاطمه و امام علی داشتن میومدن، بدون هیچ تشریفات و تجملی..
مسیحیا خیلی تعجب کردن! آخه پیامبر مثل یه آدم ساده و معمولی اومده بود نه شبیه حاکم های سرزمین های بزرگ! کاملا شبیه بقیه پیامبرا که خیلی ساده زیست بودن..
این شد که مسیحیا باور کردن که دین اسلام، واقعا از طرف خدا اومده و پیامبر درست میگفته. و مسلمونا هم متوجه شدن خدا چقدر امام علی و حضرت فاطمه و بچه هاشون رو دوست داره که اگر توی صحرا دعا میکردن، حتما دعاشون مستجاب میشده..
مسیحی ها به پیامبر گفتن ما از این به بعد تو رو به عنوان یک پیامبر راستگو میشناسیم و هیچوقت با تو دشمنی نمیکنیم، و حتی بعضی هاشون هم مسلمون شدن...
قصهی ما به سر رسید💫
🚩 هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر سلام الله علیه
https://eitaa.com/joinchat/3463971883C6326821d72
یادگاری های پارسال🌱
#بچه_های_حسینیه
🇮🇷🎈حـسـینـیـه مادر و کـودک
علیاصغــری ها (سلام الله علیه)
https://eitaa.com/joinchat/3463971883C6326821d72