آه ای غزلقصیدهی پیوندخوردهام
با واژهها به نام تو سوگند خوردهام
اسفندیار قصه منم، تیر کینه را
از چشم شور مجمر اسفند خوردهام
خون سیاوش است که جاری است در رگم
با آتش نگاه تو پیوند خوردهام
دستم به خون خود شده آغشته در نبرد
ناباورانه غصّهی فرزند خوردهام
خونم بریز، ای پری شاهنامهها!
گُردآفرید! دشمن سوگندخوردهام!
#علی_اصغر_شیری
#شاهنامه
هدایت شده از کتیبه تاک
بانوی وحی! هستی پیغمبر! در خانه تو عشق فراوان است
از کوه نور غار حرا می گفت: إقرا... که خانه خانه ی قرآن است
تابیده نور وحی به تقدیرت، خورشید و ماه یکسره تسخیرت
بی شک شکوه آیه چشمانت با اولین نگاه مسلمان است
#علی_اصغر_شیری
#حضرت_خدیجه س
فریب میخورم از سیب سرخ باغچهها
هنوز در سر من جذبۀ هوس باقی است
#علی_اصغر_شیری
وقتی که دلتنگ تو هستم ماه میگیرد
ابریترین بغض از نگاهم راه میگیرد
با من غریبی میکنی، اما نمیدانی
دست تو را بیگانه با اکراه می گیرد
#علی_اصغر_شیری
#ماه_گرفتگی
#خسوف
#میلاد_پیامبر_اکرم
چهل شبانه شده کوه نور محو نگاهت
شده است آینه گردان نور جلوهی ماهت
انار ماه ترک خورده با اشارهات ای عشق!
کشیده نقشهی شقالقمر دو چشم سیاهت
علی است آینهی تو، تویی هرآینه چون او
که آفرینشتان بوده است غرق شباهت
هنوز لحظهی تحویل سال هجرت عشق است
هنوز اهل مدینه نشسته بر سر راهت
بهشت زیر عبایت دلیل حسرت ما شد
حدیث اهل کسا خواندهام به شوق پناهت
قسم به سورهی اسرا که بود در شب معراج
ستاره واله چشمت، ستاره محو نگاهت
#علی_اصغر_شیری
#هفته_وحدت
آیینۀ شکستۀ حسرت من و توایم
دردآشنای وحدت و کثرت من و توایم
#علی_اصغر_شیری
#شعر_عاشقانه
در شب افسانه و افسون به دنیا آمدم
در میان جامهی میگون به دنیا آمدم
واژهها دور سرم ساز تغزل میزدند
در سماع خرقهای موزون به دنیا آمدم
پیچکی قنداقهام شد، قاصدک گهوارهام
دایهام شد لالهای، دلخون به دنیا آمدم
من نی غمگین چوپانم، نوایم دشتی است
در غروب از ساقهای محزون به دنیا آمدم
بوی جوی مولیان را رودکی با من سرود
صبحدم بر ساحل جیحون به دنیا آمدم
من یهودا نیستم، شاید مسیحی دیگرم
شام آخر با حواریون به دنیا آمدم
مادر لیلی مرا دیوانه مینامد هنوز
او نمیداند که من مجنون به دنیا آمدم
#علی_اصغر_شیری
#شهریور
#تولد
هدایت شده از کتیبه تاک
همیشه اول پاییز عشق می خندد
تو مهربان شدهای، مهر ماه زیبایی است
#علی_اصغر_شیری
#پاییز
برای #چهل_سالگی ام
تابیده آفتاب چهل ساله
بر خمرۀ شراب چهل ساله
از چلۀ خمودگی ات برخیز
دیگر بس است خواب چهل ساله
پر کرده است خمرۀ قمصر را
عطر گلاب ناب چهل ساله
تا دشت آهوان ختن رفته است
آوازۀ گلاب چهل ساله
با هر دعای مرغ سحر گفتم
آمین مستجاب چهل ساله
لبخندهای گمشدهای دارد
عکس جوان به قاب چهل ساله
کنجی برای چله نشینی داشت
میخانه خراب چهل ساله
#علی_اصغر_شیری
پی نوشت:
مبعوث شو شراب چهل ساله
اندوه بی حساب چهل ساله
خانم زهرا هاشمی
#یا_فاطمه_اشفعی_لنا_فی_الجنة
شهر من قم نیست اما در حریمش زندهام
در هوای «حق حق» هر یاکریمش زندهام
در حرم، در خلوت شبهای احیا تا سحر
محو کاشیهای رحمان و رحیمش زندهام
در هوای تازهاش هر دم مداوا میشوم
هر نفس با ربناهای نسیمش زندهام
من پر از شبهای پروینخوانیام کنج حرم
تا سحر با قصهی اشک یتیمش زندهام
در میان تیمچه، در ازدحام رنگها
در میان نقش بازار قدیمش زندهام
دود اسفند حرم حرزالامان شهر شد
تا نفس دارم فقط با این شمیمش زندهام
#وفات_حضرت_معصومه
#علی_اصغر_شیری
هدایت شده از کتیبه تاک
خزان چه کرده مگر با درخت تازه جوانت
که باید اشک انارش به جویبار بریزد
#علی_اصغر_شیری
#پاییز
هدایت شده از کتیبه تاک
فال حافظ را بگیر احوال حافظ را بپرس
از غزل ها حسرت و آمال حافظ را بپرس
در لسان الغیبی او، رازها ناگفته ماند
از دل شاخه نبات، اقبال حافظ را بپرس
از خروش خمره ها، از جنب و جوش خمره ها
مستیِ بیش از حدِ تمثال حافظ را بپرس
غرقهٔ بحر رمل بوده است در شطّ شراب
خط به خطِ بادهٔ رمّال حافظ را بپرس
گشته ام دیوان به دیوان، دیده ام شاهدمثال
از من شاعر فقط امثال حافظ را بپرس
فالگیری دوره گردم در شب یلدای شهر
از غزل آوازهٔ نقال حافظ را بپرس
خواجه حق بر گردن ما عاشقان دارد هنوز
گاه گاهی با تفأل حال حافظ را بپرس
#علی_اصغر_شیری
#شب_یلدا
#شعر_حافظ