برای #چهل_سالگی ام
تابیده آفتاب چهل ساله
بر خمرۀ شراب چهل ساله
از چلۀ خمودگی ات برخیز
دیگر بس است خواب چهل ساله
پر کرده است خمرۀ قمصر را
عطر گلاب ناب چهل ساله
تا دشت آهوان ختن رفته است
آوازۀ گلاب چهل ساله
با هر دعای مرغ سحر گفتم
آمین مستجاب چهل ساله
لبخندهای گمشدهای دارد
عکس جوان به قاب چهل ساله
کنجی برای چله نشینی داشت
میخانه خراب چهل ساله
#علی_اصغر_شیری
پی نوشت:
مبعوث شو شراب چهل ساله
اندوه بی حساب چهل ساله
خانم زهرا هاشمی
#یا_فاطمه_اشفعی_لنا_فی_الجنة
شهر من قم نیست اما در حریمش زندهام
در هوای «حق حق» هر یاکریمش زندهام
در حرم، در خلوت شبهای احیا تا سحر
محو کاشیهای رحمان و رحیمش زندهام
در هوای تازهاش هر دم مداوا میشوم
هر نفس با ربناهای نسیمش زندهام
من پر از شبهای پروینخوانیام کنج حرم
تا سحر با قصهی اشک یتیمش زندهام
در میان تیمچه، در ازدحام رنگها
در میان نقش بازار قدیمش زندهام
دود اسفند حرم حرزالامان شهر شد
تا نفس دارم فقط با این شمیمش زندهام
#وفات_حضرت_معصومه
#علی_اصغر_شیری
هدایت شده از کتیبه تاک
خزان چه کرده مگر با درخت تازه جوانت
که باید اشک انارش به جویبار بریزد
#علی_اصغر_شیری
#پاییز
هدایت شده از کتیبه تاک
فال حافظ را بگیر احوال حافظ را بپرس
از غزل ها حسرت و آمال حافظ را بپرس
در لسان الغیبی او، رازها ناگفته ماند
از دل شاخه نبات، اقبال حافظ را بپرس
از خروش خمره ها، از جنب و جوش خمره ها
مستیِ بیش از حدِ تمثال حافظ را بپرس
غرقهٔ بحر رمل بوده است در شطّ شراب
خط به خطِ بادهٔ رمّال حافظ را بپرس
گشته ام دیوان به دیوان، دیده ام شاهدمثال
از من شاعر فقط امثال حافظ را بپرس
فالگیری دوره گردم در شب یلدای شهر
از غزل آوازهٔ نقال حافظ را بپرس
خواجه حق بر گردن ما عاشقان دارد هنوز
گاه گاهی با تفأل حال حافظ را بپرس
#علی_اصغر_شیری
#شب_یلدا
#شعر_حافظ
عشق گاهی اتفاقی حلقه بر در میزند
هر کجا که عشق باشد، شعر هم سر میزند
واژههایت را صدا کن، دفترت را باز کن
عشق بیتاب است و دارد شعر پرپر میزند
نامههایم را برایت میفرستم، دختری
از حسادت سنگ بر بال کبوتر میزند
ابرها مشتی پرِ جامانده از پرواز توست
آسمان در چشمهای آبیات پر میزند
شاعری پشت در است و التماست میکند
قافیه در دست او دارد به هر در میزند
با کدامین ساز تو دلشورهها را سر کنم
گریه دارم، شانههایت ساز دیگر میزند
با نوازش، تار مویم را به چنگ آورده است
زخمهها را پنجهات چندین برابر میزند
گوش کن، شاید صدای در زدن را بشنوی
شاعری پشت در است و حلقه بر در میزند
#علی_اصغر_شیری
#شعر_عاشقانه
https://eitaa.com/aliasgharshiri
گلچینی از بهترین دوبیتی ها و غزلهای عاشقانه
نشر اشعار اعضای کانال
https://eitaa.com/joinchat/646840548C8f90df0db0
خوندنش حس عاشقی رو تو قلبت بیدار میکنه😍😌
قول میدم بیایی موندگار میشی
... و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند تا بهدستور فرو گرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. و ماتم پسر سخت نیکو بداشت، و هر خردمند که این بشنید، بپسندید. و جای آن بود.
با بیهقی از دفتر و دیوان چه بگویم
بغض حسنک مانده به تاریخ هراتم
#علی_اصغر_شیری
#تاریخ_بیهقی
#حسنک
هدایت شده از کتیبه تاک
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشوم دیوانۀ دیوانه وقتی نیستی
قبله را گم میکنم در خانه وقتی نیستی
#علی_اصغر_شیری
هدایت شده از کتیبه تاک
#روز_دانش_آموز_مبارک
من سال هاست منتظرم تا بخوانی ام
با چشم های غرق تماشا بخوانی ام
پایان جمله های دلم فعل ساده داشت
اما تو خواستی که معما بخوانی ام
در واژه نامه های نگاهت غریبه ام
وقتی که با حروف الفبا بخوانی ام
اصلا مرا ببر به دبستان کودکی
شاید میان دفتر انشا بخوانی ام
هر شب مرور می کنمت خاطرات من
تا در مسیر کوچه فردا بخوانی ام
تصمیم دیگری نگرفتم به غیر تو
آنقدر من نوشته امت تا بخوانی ام
#علی_اصغر_شیری
https://eitaa.com/aliasgharshiri
هدایت شده از گلچین شعر
خاکستر خورشید سرشته است به ذاتم
چون آینۀ لال، فقط خیره و ماتم
در حنجرۀ زخمی من زمزمهای نیست
دربند سکوتند، قشون کلماتم
لبهای مرا دوخته بر هم تب زندان
لبتشنهترین زمزمۀ رشتهقناتم
چون رشتهقناتی که پر از بغض گلوگیر
از هر طرفی بسته شده راه نجاتم
با بیهقی از دفتر و دیوان چه بگویم
بغض حسنک مانده به تاریخ هراتم
از هول خبر ولوله افتاد، مغولها...
از دست من افتاد قلم، ریخت دواتم
آواره شده ساقی و میخانه خراب است
پرپر شده با هر غزلم شاخهنباتم
امروز سر دار حسین بن أنالحق
فردا به سر نیزه قتیلالعَبراتم
تبعیدی احرام و کفنپوش سرِ دار
آیینۀ آبستن رَمیِجَمَراتم
از چوبخط زخمۀ شلاق تنم سوخت
محکوم صلیب است ستون فقراتم
#علی_اصغر_شیری
#عضوکانال
@golchine_sher
پاییزها دست از سر من برنمیدارند
با ابرها در چشمهایم بغض میکارند
دور و بر خانه پر است از ابر بیبرکت
در کوچهها تا صبحدم یکریز میبارند
با رعد و برقی میپرم از خواب جانکاهم
چندی است در خوابم پریها سخت بیمارند
کنج اتاق از شاخهی افتاده فهمیدم
گلهای مصنوعی هم از پاییز بیزارند
از کوچه، باران محو کرده رد پایم را
در کنج ایوان، کفشهایم شکوهها دارند
از خانه بیرون میزنم، بیهمقدم، بیچتر
دلواپس من سایههای روی دیوارند
#علی_اصغر_شیری