eitaa logo
مَن‌أنا؟:)
257 دنبال‌کننده
412 عکس
68 ویدیو
0 فایل
اصل‌ماجرا؛ به‌دنبال‌خود... اگه خواستی یه چیزی‌بگی؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f0yeqf&btn=برای.ریحانه +نفسِ‌عمیق برای ادامه‌ی بقا☁️
مشاهده در ایتا
دانلود
تیراندازی:))
شالوده ها دارن بسته بندی میشن یه سری شونم در انتظار خشک شدنن تا روح بگیرن توت بگ ها آماده ان
فردا شاهنامه خواهیم داشت:)
از توت بگ ها
مَن‌أنا؟:)
لازمه بگم که طرح هارو تیکه‌تیکه خودمون‌زدیم‌‌و کپی از یه طرح دیگه نیست یا مشخصه؟! :)
مَن‌أنا؟:)
البته که یه کاره مشترکه؛ اسم زدم که گم نشه
مَن‌أنا؟:)
اونا اصلا خبر نداشتن که نفوذی ای بینشونه و نقشه شون لو رفته و بببلللهه!! وقتی دیدن سپاه ایران آماده
قارن به منوچهر گفت که حاج آقا یه لشکر هم با خودت بردار با لشکر اونجا رو محاصره کن‌. نمی دونم چرا اینو گفته ، منوچهر می خواسته تنهایی محاصره کنه؟ خدا می دونه ! خلاصه منوچهر قبول کرد و قارن هم گفت که؛ انگشتر تور رو هم به من بدین که برای ورود به دژ لازم میشه ؛ (گویا دژ ماله اون وری ها بوده و انگشتر یه جورایی براشون اجازه ورود صادر می کرده) وقتی به نزدیکای دژ رسیدن قارن سپاه همراهش رو به شیروی سپرد خودش هم با انگشتر تور به سمت نگهبان قلعه رفت؛ انگشتر رو به نگهبان نشون داد و گفت من از طرف تور برای نگهبانی از قلعه اومدم تا کمک کنم مقابل منوچهر وایستیم ای کلک نگهبانم که گول خورد و قارن رو به داخل قلعه یا همون دژ راه داد. قارن صبر کرد تا شب بشه؛ از قبل با سپاهیان و شیروی هماهنگ کرده بود که وقتی پرچم کاویانی رو دیدن به سمت دژ حمله کنن و اونجا رو محاصره کنن (تو پست دیگه ای درباره ی پرچم کاویانی باهم حرف می زنیم) کمی که از شب گذشت قارن رفت بالای دژ و پرچم کاویانی رو نصب کرد خلاصه که وقت صبح دژ کاملا تو محاصره ی ایرانی ها و سپاه منوچهر بود و سلم و سپاهیانش شکست خورده بودن. قارن با خوشحالی و صورتی خندان این جور حرفا به سمت منوچهر رفت تا خبر خوش رو به گوشش برسونه هعیی اما بی خبر از چی ؟ ... ادامه داره... یاچی