همه ی ماها تو زندگیمون یکیو داشتیم که برای بودنش،
جون کندیم، بغض کردیم
گریه کردیم و جنگیدیم..
ولی در آخر سهممون جز هیچ
هیچی نشد...
شما که غریبه نیستید من هرشب دارم مچ خودمو درحال غصه خوردن برای چیزی که هزاربار گفتم مهم نیست میگیرم :)
تو مرا آنقدر آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت..
بکنم دل ز دل چون سنگت،
تو خیالت راحت..
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت..
تو به من میخندی
و به خود میگویی:
باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
برمیگردم؟! نه!
آدمای حسود اون چیزی که تو داری رو نمی خوان !
اونا می خوان تو اون “چیز”رو نداشته باشی