eitaa logo
الرَّحِيلُ🕊🇮🇷🇵🇸
641 دنبال‌کننده
983 عکس
222 ویدیو
15 فایل
﴾﷽﴿ . الرَّحِيلُ وَشِيكٌ کوچ کردن [ازدنیابه‌سوی‌آخرت] #نزدیک است. [ #نهج‌البلاغه | #حکمت۱۸۷ ] . [میم‌.نون] فقط دانش جو! علاقه مند به علوم‌آموزش! مرباچه! فرزندمشهدالرضا(ع) و ساکن‌طهران 💍 . . ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6yneab&
مشاهده در ایتا
دانلود
فکرمیکردم‌که امسال برای غدیر کاری انجام‌نمیدم و توفیق ازم‌سلب شده:) ولی خوده امیرالمومنین دستمو بند کرد..‌‌ @alrahill
[درود بر آنها كه اللّه سرپرست و رسول چراغ و على جلودارشان است. درود بر آنها كه چنين راهى را، با سر رفته‌اند.] جملات پایانی کتاب غدیر استاد علی صفایی علی یارو یاروتون باشه:)💚 @alrahill
هم اکنون من: واقعا۱۰روز کمه @alrahill
کاش امتحان دانشگاه بود:) @alrahill
[رسمه عیدغدیرها از سیدها عیدی بگیریم] کجا بیایم برای عیدی گرفتن؟💔 گلی گم کرده ام میجویم آن را.... @alrahill
مثل آن پیرمرد سلمانی حاجتم را که خوب میدانی.... برسرآن قرار منتظرم خسته و بی قرار منتظرم... ●من رفتم امام رضا مجبورم که برم ولی زودبرمیگردم... @alrahill
خب الان یعنی امروز قرار نیست حضرت اقا توحرم امام سخنرانی داشته باشن؟💔 @alrahill
خوبه که به نگرانی های حضرت آقا توجه کنیم و باری رو از رو دوششون برداریم نه اینکه بار بشیم براشون @alrahill
برید بله ببینید شبیه کدوم‌شخصیت نزدیک به امام علی هستید😁 https://ble.ir/mardombot?start=2078852244
پنج شنبه | ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ ۱۸ ذی حجه نشسته‌ام تویِ صحنِ مسجدالحرام. منتظرِ نمازِ صبح. هوا، هوایِ غریبی‌ست؛ بینِ تاریکی و روشنایی، بینِ خواب و بیداری. دقیقاً صفِ جلویِ من، خانمی ایرانی نشسته با رفقایش. گرمِ حرف‌اند. رفقا دارند از مزارِ حضرتِ خدیجه (س) می‌گویند؛ از کاروانی که رفته و این بنده خدا که جا مانده. یک‌هو آهی می‌کشد از تهِ جگر؛ از همان آه‌هایِ «مظلوم‌نمایانه» که: «حیف... نطلبید حضرت... قسمت نبود...» من، این پشت، دلم ریش می‌شود برایِ دل‌تنگی‌اش. با خودم می‌گویم ثواب دارد راه نشان‌اش بدهم. می‌گویم: «خانم، من بعدِ نماز، به امیدِ خدا راهی‌ام؛ بلد هم هستم، بیایید با هم برویم مزارِ حضرت خدیجه.» منتظرِ ذوق‌کردن‌اش هستم. منتظرِ اینکه بپرد بالا و بگوید «خدا خیرت بدهد». اما... اما با کمالِ تعجب، خیلی خونسرد، انگار که درباره‌ی آب‌وهوا حرف می‌زند، می‌گوید: «نه... حالا فعلاً که حال ندارم!» بوم! انگار سطلِ آبِ یخی ریخته باشند رویِ سرم. تمامِ معادلاتِ معنوی‌ام به هم می‌ریزد. عجب حکایتی‌ست این «حال ندارم»! واقعیتِ لخت و عریانِ زندگیِ ما همین است؛ خیلی وقت‌ها «حالِ» انجامِ کاری را نداریم، بعد غلاف‌اش می‌کنیم لایِ واژه‌هایِ مقدسی مثلِ «نطلبید» و «قسمت نبود»... حالِ حرکت به سمتِ مزارِ حضرت را از اعماقِ قلب نداریم، بعد گناهِ تنبلیِ خودمان را می‌اندازیم گردنِ اراده‌یِ بی‌بی! باید این را در خودمان حل کنیم؛ صادقانه و بی‌تعارف. گاهی خواسته داریم، اما «تکاپو» نداریم. بعد که نمی‌شود، خدا را محکوم می‌کنیم به «نخواستن». من، دستِ‌کم در زندگیِ خودم، هیچ‌وقت به این «طلبیده نشدن»ها بسنده نکرده‌ام. اصلاً تویِ کتم نمی‌رود. همیشه تلاش کرده‌ام؛ سماجت به خرج داده‌ام؛ از همان سماجت‌هایِ مخصوصِ خودم. گاهی راه باز شده و شده؛ گاهی هم اگر نشده، با یقین رو به آسمان گفته‌ام: «خدایا! من تمامِ زورم را زدم، نشد. حالا برایِ این "تلاش" و "سماجت"، خیر را مقدر کن.» از صبح، همین دغدغه شده دعایم؛ شده وردِ زبانم. اینکه: «خدایا! کمکم کن هیچ‌وقت دست از تلاش بر ندارم. کمکم کن وقتی پایِ نخواستن و تنبلیِ خودم در میان است، تو را محکوم به جواب‌ندادن نکنم...» راستی، چقدر فاصله است بینِ «آه کشیدن» و «قدم برداشتن»؟ علی‌مدد. 🖋حمیده اسلامی ble.ir/join/A6d3BmirdM